اما براى ارواح فانيه ، اگر قائل شويم كه در حال فنا « عين ثابت » از بين مىرود و اثرى از آن نمىماند ، ديگر به چه نحوه نزول كند ، و به عالم بقا بيايد ؟ در آنجا كه براى زيد تعينى نيست و هويتى از او نمانده است و نحوهء ارتباطش به عالم كثرت چگونه باشد ؟ بديهى است كه هيچ گونه ارتباطى نمىتواند برقرار كند ، چون به هيچ وجه تعينى ندارد .
تلميذ : زيدى كه در حال فناست « لا يَرى وَلا يَسْمَعُ وَلا يَشْعُر » ( نمىبيند و نمىشنود و ادراك ندارد ) اين حال چيست ؟ اگر از او بپرسند : تو كيستى ؟ كجا هستى ؟
چه بودى ؟ چه خواهى بود ؟ چه جواب مىدهد ؟
او زبان ندارد ، شعور ندارد ، عقل و ادراك ندارد ؛ غرق انوار جَلَوات الهيه است .
خود را باخته و هستى را رها كرده ، و دامن تعين را تكان داده و رها نموده ؛ و وجود را در انوار عظمت حضرت حق - جل و اعلا - غرق نموده است . حقيقتاً نه خودى دارد ، نه اسمى و رسمى ، نه اينكه با او تكلم مىكنيم مىفهمد ، و نه مىتواند پاسخ گويد و نه چيزى هست كه پاسخ گويد .
حضرت حق - جل و اعلا - موجود است ، و پيوسته بوده و خواهد بود . او در جواب مىگويد : حق ، حق است ؛ ازلى و ابدى است .
تمام عبادتها و مجاهدتها و كوششها براى تحصيل همين درجهء از كمال است ، چون كمال مطلق است ، چون هستى مطلق است . تا به حال وجود زيد محدود بود ، زيد متحقق به وجود متعين و مقيد بود .
اين قيد و حد و تعين او را رنج مىداد ، رفع تعين كرد و وجود خود را به سِعهء وجود حضرت حق فدا كرد و فانى نمود . به عبارت ديگر : وجود اختصاص به ذات حق است و زيد در غفلت بود ، با دريدن پردهء اوهام معلوم شد كه وجود منحصر به « حق » است و بس .
عبادتها و مجاهدتها براى حصول اين درجه است . اين نيستى محض ، مساوق
رساله لب اللباب در سير و سلوك اولى الألباب به ضميمه مصاحبات ( طبع جديد ) ( فارسى ) — صفحة 223
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢٢٣