فناست ، جز ذات حضرت حق چيزى نيست و اين نيستى از همهء هستىها هستتر است ؛ جان فداى اين نيستى كه حقيقت هستى است و اصل هستى است .
و اما در شعر « بَيْني وَ بَيْنَكَ إنيي يُنازِعُني » گرچه اين چهار چيز موجود است ، ولى شاعر از اينها خسته شده است و تقاضاى رفع آنها را به نيستى مىكند و مىگويد :
« فَارْفَعْ بِلُطْفِكَ إنيي مِنَ الْبَيْنِ » ؛ انيتِ مرا از ميان بردار و مرا نابود كن ، و در ذات خود فانى گردان ، و به نيستى محض برسان !
اگر انيت از ميان برود به تبع آن ، آن سه چيز ديگر همه از ميان مىروند ؛ نه منازعهاى مىماند و نه بَيْنى و نه بينَكَ ، زيرا تمام اين اضافات و منازعه به تبع انيت است .
در عالم توحيد ، وحدت محضه است و گرنه توحيد نيست . در آن جا غير از خدا نيست ؛ اوست فقط كه تماشاى خود را مىكند و در ذات خود استغراق دارد ؛ زيدها ، عمروها ، انيتها ، عينهاى ثابته ، همه و همه در خارج مىمانند و حق دخول ندارند .
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : « إنَّ سَعْداً لَغَيُورٌ وَأَنَا أَغْيَرُ مِنْهُ ، وَاللَّهُ تَعَالى أَغْيَرُ مِنِّي ، وَمِنْ غِيرتِهِ حَرَّمَ الْفَواحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ » . « 1 »
لازمهء غيرت آن است كه نگذارد غيرى داخل شود ، و گرنه غيرت نيست ، و حرمت فواحش و زشتىها بر اين اساس است . اصل اعتماد به وجود شخصى و انيت در مقابل خدا فرعونيت است ؛ كجا مىتوان اين انيت در ذات حق راه يابد ؟ با يك دورباش ، او را چنان پرتاب مىكند كه تا جزاير خالدات اثرى از آن نماند . و مآل بقاى عين ثابت در حال فنا ، انكار فناست .
بنابراين ما فناى در ذات خدا نداريم ؟ پس مفاد :
« وَ إِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ » *
،
« أَلا إِلَى اللَّهِ تَصِيرُ الْأُمُورُ »
،
« وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُ الْأَمْرُ كُلُّهُ »
چه مىشود ؟ و اصولًا فناى در ذات خدا
هامش
( 1 ) . « به درستى كه سعد بن عباده غيور است و من از او باغيرتتر هستم ، و خداوند تعالى از من باغيرتتر است ، و از غيرت اوست كه هر زشتى را حرام نموده است ، چه ظاهر و چه باطن . »