اما در نفس فنا هيچ نيست و نمىشود بوده باشد ؛ در آنجا كمال ، منوط به نيستى است و اين كمال هم اعظم كمالات است ، زيرا چه كس خود را در مقابل ذات احديت مىتواند داراى كمال ببيند ؟ پس چون او داراى كمال است ، ديگر جايى ، كمال يافت نمىگردد . و اين اعلا درجه از منزله و مقام انسان و انسانيت است كه خود را نابود ببيند و بود مطلق را منحصراً در ذات خداوند بنگرد .
در جايى كه وجود و حقيقت كمال اختصاص به ذات خدا دارد ، ديگر دم از وجود و كمال زدن صحيح نيست و با وجود او ، داراى هويت و عينيت بودن و اعيان ثابته را با خود حمل كردن و بدان جا كشيدن سزاوار نيست ؛ آنجا مقام هوهوست ؛ اعيان ثابته چه مىكنند ؟ «
لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ »
. « 1 »
نيستى و نابودى و بطلان عين ثابت در عالم فنا ، اقرار و اعتراف به وحدانيت خداست . و اعتراف به ولايت ، يعنى به حق عبوديت مَحضهء بنده مىباشد ، نه اينكه معناى آن پوچى است .
يعنى انسان در عالم كثرت ادعاى ربوبيت دارد ، و تعلقات هر كدام دل او را به سوى خود مىكشند ، ولى چون به عالم فنا رسيد و در مقابل حضرت احديت اقرار و اعتراف به نيستى محض و نابودى صرف خود نمود و بالاخره وجود خود را هم در آخرين مرحله رها كرد و فانى شد و معناى فنا صدق كرد ، در آنجا ديگر خودى نيست كه خود را ببيند و يا خدا را ببيند ، زيرا در خدا خود يافت نمىشود . زيد و عمرو بدانجا راه ندارند ؛ در آنجا حق است كه خود را مىبيند ؛ حق ، حق را ادراك مىكند ، چون جز حق چيزى نيست ، « لا إلهَ إلَّاهُو و لا هُوَ إلّاهُو » .
بهشت و لذات بهشت همه مال عالم كثرت است و در بقاء بعد الفناء تحقق پيدا مىكند . و ما هشت بهشت داريم ، در جنت اللقآء ، و جنت اللذات كه درجهء اعلاى آن
هامش
( 1 ) . ذيل آيهء 16 سورهء غافر : « پادشاهى و صاحب اختيارى امروز براى كيست ؟ انحصاراً براى خداوند واحد قهار است . »