نمىتوان گفت . اگر بنا بشود نه زيدى نه اسمى و نه رسمى ، هيچ هيچ نماند ، پس رو به عدم و نيستى محض مىرود ، در حالى كه هر فرد از افراد بشر به طور طبيعى و غريزى در خود مىيابد كه رو به كمال مطلق مىرود ، نه رو به عدم .
و اما در شعر كه مىگويد : « بَيْني وَبَينَكَ إنيي يُنازِعُني » : در اينجا چند چيز هست :
اول بَيْني ، دوم بَيْنَكَ ، سوم إنيي ، چهارم يُنازِعُني . اين چهار تا ، واقعيتهايى است .
نمىتوان گفت كه : قائل به اين كلام درخواست مىكند كه همه از بين بروند و پوچ شوند ؛ پوچ پوچ ! و در بهشت و عالم بالا ، هيچ گونه خبرى از انسان و انسانيت نيست .
اگر بنا بشود در بهشت كه عالم فناست هيچ نباشد ، پس اين چه بهشتى است ؟
تلميذ : در عالم فنا غير از ذات حضرت احديت چيزى نيست ، زيرا مفروض فناى در ذات است و اگر بنا بشود در ذات حضرت احديت كثرت داخل شود ، اشكالات وارده بىشمار مىشود ؛ زيديت و عمريت ، اسمها ، رسمها ، تعينها ، اعيان ثابته ، همه از مثار كثرت مىباشند و بدان آستان راه ندارند :
« وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ وَ قَدْ خابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً »
. « 1 »
بنابراين ، در عالم فنا چيزى نمىتواند ثابت بوده باشد ، چون در عالم ذات چيزى نمىتواند داخل شود و اين از مسلمات است . بلى ، در عالم بقاى بعد از فنا ، همهء كثرات به حدودها و شئونها و آثارها باقى است ؛ يعنى بعد از حال فنا كه نفس ، رجوع به كثرات مىكند و سير إلَى الْخَلْقِ بِالْحَقِّ شروع مىشود ، تمام آثار كثرت بدون يك ذره كم و بيش هر يك در محل و موطن خود برجاست . تمام كمالات مكتسبه ، در اين عوالم است كه نفس از آن لذت و بهجت مىبرد ؛ علوم ، فنون ، معارف ، همه در عالم بقاست .
هامش
( 1 ) . آيهء 111 سورهء طه : « وجههها و شخصيتها در برابر خداوند زنده و قيوم خوار و زبونند و حقاً كسى كه بار ستم بر دوش كشد زيانكار است . »