كه آن وجود را از وجود مراتب پايين ، يا آن مرتبهء از وجود را از مراتب پايين متمايز گردانيده است .
به طورى كه گرچه وجودهاى پايين در آن بدون حدودها وجود دارند ، ولى با وجود اين حدود ، خارج از آن مىباشند و نفس اين خروج ، مستلزم حد و فاصلهاى است كه اين دو را از هم جدا مىكند و اين منافات با صرافت دارد . لذا صرافت ديگر در قبالش عددى نمىتوان فرض كرد و ما در اينجا عنوان عدد را آوردهايم .
گرچه اين وجود در بالا قرار گرفته و جنبهء عليت دارد ، ولى بالاخره بين علت و معلول نيز عدد موجود است . و نفس منطوى بودن معلول در علت با اسقاط حدود موجب اتحاد و وحدت معلول با علت نمىگردد .
و چون بدون شك بايد ذات واجب را واحد بالصرافه بدانيم ، پس گريزى نيست از آنكه منطبقٌ عليه عنوان وجود را موجودى بدانيم كه صرافت داشته باشد و شخص واحدى باشد كه تمام موجودات و ممكنات را در بر داشته باشد . و به عبارت واضحتر : يك وجود شخصى باشد كه عين وجوب باشد و تمام ممكنات ، مَظاهر و مَجالى و مَرائى او باشند ، نه آنكه خود داراى وجود باشند .
و اما بنا بر قضيهء وحدت ، اين معنا محقق است ، چون اولًا : اثبات شده است كه وجود مساوق با تشخص است ، و چون وجود واحد است ، لذا شخصِ واحد است ، و هو اللَّهُ - تعالى شأنه العزيز .
و اين وجود شخصى صرافت دارد ، چون چيزى از او خارج نيست ، تا بدين وسيله به عنوان عدد معدود گردد و تمام موجودات ، آينهها و آيات او هستند ، و وجودى از خود ندارند ، و نسبت وجود و موجود به آنها مجازى و اعتبارى است ، و مُهر فقر و نيستى و نياز و احتياج بر پيشانى همه نگاشته شده است .
و بنابراين ، عقيده به تشكيك وجود معرف توحيد خالص نيست . و بالاخره در ذات واجب فى الجمله حدى و عددى را مستلزم است ، گرچه اين حد و عدد خفى و
رساله لب اللباب در سير و سلوك اولى الألباب به ضميمه مصاحبات ( طبع جديد ) ( فارسى ) — صفحة 202
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢٠٢