صورت : « كُلُّ ما فَرَضْتَهُ في الْوُجودِ كانَ داخِلًا فيهِ » و گرنه از صرافت صِرفه و مُحوضت مَحضه خارج مىگردد ، و در اين صورت ؛ يعنى با فرض صرافت وجود حق ، چگونه مىتوان نفس وجود حق را داراى منزله و مرتبه دانست ؟ و درجهء آن را اعلا قرار داد ؟
در حالى كه همان تصور مُحوضت آن درجه ، تمام مراتب و درجات را فرا مىگيرد و همه را در خود مندك مىكند .
پس چگونه در فرض صرافت وجود حق ، وجود ديگرى تصور دارد ؟ و برهان صديقين بر اين اساس است .
علامه : سلسلهء موجودات در مراتب وجود ، در فرض مسئلهء تشكيك در وجود عَرْضى نيستند ، تا هر مرتبهء از آنها در سر حد و مرز مرتبهء ديگر قرار گيرد و با آن ، همجوار و همسايه گردد و در نتيجه هر مرتبه عالى نسبت به مرتبهء پايينتر از خود محدود و متعين گردد ، بلكه سلسلهء مراتب طولى است ، و همه نسبت به يكديگر در سلسلهء عِلل و معلولات قرار دارند . هر مرتبهء ما فوق نسبت به مرتبهء مادون خود ، علت است و هر مرتبهء مادون نسبت به مرتبهء ما فوق خود ، معلول اوست . بنابراين ، چون علت داراى جميعِ كمالات معلول خود هست و لاعَكس ، جميع مراتب سلسلهء تشكيكيهء وجود ، داراى جميع كمالات مراتب مادون خود هستند ، و لاعكسَ .
بنابراين ، هر حلقه از حلقات اين سلسلهء طولى را در نظر بگيريم واجد كمالات درجهء مادون خود هست ، و آن حلقهء مادون نيز واجد كمالات حلقهء پايينتر از خود ، تا برسيم به آخرين حلقهء وجودى در مراتب نزول .
مثلًا اگر فرض كنيم سلسلهء تشكيكيه داراى ده درجه است ، درجهء اول كه درجهء پايين است ، داراى يك درجه از كمال است ، و درجهء دوم كه بالاتر از آن است داراى دو درجهء از كمال و در اين صورت معلوم است كه عدد دو ، داراى كمال عدد يك مىباشد و لاعكس . و درجهء سه ، داراى كمال عدد دو مىباشد ؛ يعنى آنچه عدد دو دارد از شدت و كثرت و قرب و قوّت و غيرها همهء آنها به تمام معنا در عدد سه
رساله لب اللباب در سير و سلوك اولى الألباب به ضميمه مصاحبات ( طبع جديد ) ( فارسى ) — صفحة 191
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١٩١