در مراتب اسما و صفات الهيه كه همان مقام امام است ، ندارد ، بلكه بسيار به هم نزديكاند و بلكه حقاً يكى است و در آن مرحله دوييّت و اثْنَيْنيّت يافت نمىشود ، بلكه هر چه هست نور واحدى است كه نور خداست . غايةالأمر از آن نور به تعبيرات مختلفه سخن مىرود ؛ گاهى به اسما و صفات الهيه و گاهى به حقيقت يا نورانيت امام از آن تعبير مىكنند :
عِبَارَاتُنا شَتَّى وَ حُسْنُكَ واحِدٌ * وَ كُلٌّ الَى ذَاكَ الْجَمَالِ يُشيرُ « 1 »
اما استاد عام شناخته نمىشود مگر به مصاحبت و مرافقت با او در خَلأ و مَلأ تا به طور يقين براى سالك ، واقعيت و يقين او دستگير شود و ابداً به ظهور خوارق عادات و اطلاع بر مغيبات و اسرار خواطر افراد بشر و عبور بر آب و آتش و طىّالأرض و الهواء و استحضار از آينده و گذشته و امثال اين غرايب و عجايب نمىتوان پى به وصول صاحبش برد ، زيرا كه اينها همه در مرتبهء مكاشفهء روحيه حاصل مىشود و از آنجا تا سرحد وصول و كمال ، راه به نهايت دور است و تا هنگامى كه در استاد تجليات ذاتيهء ربانيه پيدا نشود استاد نيست و به مجرد تجليات صفاتيه و اسماييه نيز نمىتوان اكتفا كرد و آنها را كاشف از وصول و كمال دانست .
منظور از تجلىِ صفاتى آن است كه سالك صفت خدا را در خود مشاهده كند و علم يا قدرت و حيات خود را حيات و علم و قدرت خدا ببيند ؛ مثلًا چيزى را كه مىشنود ادراك كند كه خدا شنيده و او سميع است و چيزى را كه مىبيند ادراك كند كه خدا ديده و او بصير است و يا در جهان ، علم را منحصر به خدا ذوق كند و علم هر موجودى را مستند به علم او ، بلكه نفس علم او مشاهده كند .
و مراد از تجلى اسمايى آن است كه صفات خدا كه مستند به ذات او هستند ، مثل
هامش
( 1 ) . [ عبارات و تعبيرهاى ما مختلف است ، ولى حسن و زيبايى تو يكى است و اين تعابير به همان جمال و زيبايى اشاره دارد . ]