به جز يك نفر ، آرى فقط يك نفر ، و آن پيشواى پرهيزكاران و اميرمؤمنان على بن ابىطالب عليه السلام است كه معارف الهى از سخنان درر بار او همى جوشد و شيفتگان فلسفهء الهى را دچار حيرت و شگفت مىنمايد .
سخنان والاى اميرمؤمنان ، شاه باز انديشهء بشرى را به پرواز آورده ، تا قلهء رفيع معارف حقه بالا مىبرد و هنگامى كه بالهاى نيرومند انديشهء بشرى فروماند او به تنهايى اعماق آسمان معارف را مىشكافد و بالا مىرود ، و ديگر كسى به گرد او نمىرسد و انديشه همراهى او را در دل نمىپروراند .
ما در اين جا درصدد اثبات اين حقيقت نيستيم كه سخنان اميرمؤمنان از فصاحت و بلاغت ، گيرايى و حلاوت ، شيوايى اسلوب و بلندى معانى ، بى نظير و يگانه است .
اگر چه حق همين است ولى اين مطلب از دايرهء بحث ما بيرون است . بلكه مىخواهيم نظر خوانندگان انديشمندى را كه در اعماق مباحث فلسفهء الهى غور كردهاند به سخنان پرارج و بى مانند اميرمؤمنان در اين زمينه جلب كنيم و بيان والايى چون نمونهء زير را يادآور شويم كه نظاير آن در سخنان اميرمؤمنان بسيار فراوان است :
فمن وَصفَ اللَّهَ فقد قَرِنَه ، و من قَرِنَه فقد ثنّاه ، و من ثناه فقد جَزّأه ، و من جزّأه فقد جَهِله ، و من جَهِله فقد أشار إليه ، و من أشار اليه فقد حدّه ، و من حدّه فقد عدّه ؛ « 1 »
هركس او را به صفتى ( زائد برذات ) توصيف كند او را به چيزى مقرون داشته است ، و هركس او را به چيزى مقرون سازد به دوگانگى او معتقد شده است ، و هركس به دوگانگى او معتقد شود اجزايى براى او قائل شده است ، و هر كس براى او اجزايى قائل شود او را نشناخته است ، و هركس او را نشناسد به سوى او اشاره كرده است ، و هركس به سوى او اشاره كند او را حد و مرزى قائل شده است ، و هركس براى او حد
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه صبحى صالح ، ص 39 و توحيد صدوق ؛ ص 37 و 57 ( شرح اين فقرات در فصل دوم همين كتاب خواهد آمد )