اميرمؤمنان در صفات برجستهء انسانى هرگز ترديد و تأملى را روا نديده است و زمام امور خويش را هرگز به دست نفس نسپرده است ، تا در گزينش راه مطلوب ، نيازى به صرف نيرو باشد ، بلكه آن چنان در حومهء مغناطيسى جذبههاى الهى و كششهاى روحانى قرار گرفته است ، كه جز خدا را به دست فراموشى سپرده و همهء خواهشهاى نفسانى را از خود دور كرده و همهء پيوندهاى مادى را گسسته است ، ديگر براى او چيزى نمانده است كه بر وى فشار آورد و خواهشهاى نفسانى را در برابر ديدگانش بيارايد ، او هدفى جز حق ندارد و به چيزى جز حق نخواهد رسيد . و اين نكتهء اساسى بود كه موضع او را در هر مقطعى مشخص مىساخت و او حتى با وجود علل مختلف و انگيزههاى گوناگون حق و حقيقت را تشخيص داده و به كار مىبست . « 1 »
هامش
( 1 ) . در ضمن يك بحث قرآنى در تفسير الميزان ، ج 1 ، ص 359 - 387 گفتهايم كه راههاى مشروع تهذيب اخلاق سه تاست :
الف . راه حكما و فلاسفه : و خلاصه آن اين است كه : صفات پسنديده را به وسيله حسن و قبح عقلى از صفات نكوهيده تشخيص مىدهند ، و ميزان را گفتار عقلا قرار مىدهند ، پس هر چه را كه عقلا ستايش كنند فضيلت مىدانند و هر چه را كه عقلا نكوهش كنند رذيلت مىشمارند . آن گاه برماست كه فضايل اخلاقى را برگزيده ، خود را باآنها آراسته سازيم تا از راه شايسته پيروى كرده ، در خورستايش خردمندان باشيم .
دانشمند حكيم و فيلسوفى كه از مباحث اخلاق گفتوگو مىكند مىگويد : راستى ، درستى ، شجاعت ، و پاكدامنى خوب است ، زيرا عقل آنها را نيكو مىداند و عاقلان آنها را مىستايند ، پس آدم عاقل بايد با آنها آراسته باشد تا نيكى را برگزيده باشد . همچنين مىگويد : خيانت و جنايت بد است چون عقل آنها را بد مىشناسد و عقلا آن را نكوهش مىكنند ، پس آدم عاقل بايد از آنها پرهيز كند و دامنش را با آنها آلوده نسازد .
ب . راه پيامبران : و خلاصهء آن تشخيص فضايل و رذايل اخلاقى با خشنودى و غضب پروردگار است ، پس آن چه موجب رضاى خدا باشد فضيلت و آن چه موجب غضب خداوند باشد رذيلت است س در قاموس پيامبران ، خشنودى و غضب خدا مقياس فضايل و رذايل اخلاقى است . انسان پس از شناخت فضايل و رذايل بايد به فضايل آراسته گردد تا به بهشت و رضاى پروردگار نايل بشود و از رذايل دورى گزيند تا از جهنم و آتش غضب الهى مصون بماند .
ج . راه ويژهء اسلام : و آن استدلال به اخلاق فاضله از رهگذر توحيد خالص است . هنگامى كه انسان ، هستى مطلق را از آن خدا بداند او را مالك جهان هستى و صاحب اختيار همهء ابعاد و آثار هستى خواهد دانست و جز او را ناتوان از هر سود و ضرر و مرگ و حيات ، خواهد شناخت . هنگامى كه انسان چنين عقيدهاى پيدا كند و آن را باور كند ، اراده نمىكند جز آن چه را كه خدا اراده كرده است و مكروه نمىدارد جز آن چه را كه خدا از آن كراهت دارد .
او ديگر خود را مالك چيزى نمىداند كه به آن مشغول شود و از آن خوشى و شادى و يا غم و اندوه به او پديد آيد . و براى غير پروردگار اثرى و نقشى در جهان هستى نمىبيند تا به او دل ببندد و پيشانى به آستانش بسايد و ناگزيرانه و به ناحق در برابرش تن به ذلت داده خود را زبون سازد و يا مرز عدالت و حقيقت را بشكند . و جز خدا را مالك چيزى نمىداند كه از او بترسد و در برابرش كرنش كند و براى ترس از او باطلى را كه حق و يا حقى را باطل سازد . . .
روى اين بيان توحيد خالص درمان هر دردى و شفا بخش هرمرضى است . ديگر نيازى به دو استدلال پيشين نيست .
فرق اين روش با دو روش پيشين اين است كه در دو روش ياد شده بيمارىهاى اخلاقى بسان بيمارىهاى جسمى معالجه مىشود ولى در شيوهء اختصاصى اسلام ، ريشههاى بيمارى از بن كنده مىشود ، ديگر بيمارى به وجود نمىآيد تا نياز به معالجه پديد آيد و با به كار بستن اخلاق اسلامى ديگر موضوع رذايل اخلاقى منتفى مىگردد و به اصطلاح « سالبه به انتفاى موضوع مىشود . « مؤلف »