بدن ] و هم مرتبهء مثال و هم مرتبهء عقل ، در نتيجه ممكن است مرتبهء عقل يا مثال در وى بسيار ضعيف باشد همچون طفل تازه به دنيا آمده يا اكثر مردم به لحاظ مرتبهء عقل [ به اصطلاح فلسفى ] و لذا گفته مىشود كه اكثر تأمّلات و افكار ما از قبيل تخيّل است نه تعقّل به معناى فلسفى آن . با توجّه به اين نكته معلوم مىشود كه قاعدهء مذكور [ لااقل به بيانى كه در متن است ] قابل تطبيق بر « انسان » بما هو هو نيست . « انسان » با حفظ هويّت و تعيّن خويش داراى عوالمى تودرتو است : بدن اولين مرتبهء وجود اوست [ و لو با قدرى مسامحه ] و بعد عالم مثال او [ مثال مقيّد ] و بعد عالم عقل او . عالم مثال شخص نسبت به بدن ظاهرى او باطن است . و عالم عقل نسبت به عالم مثالش باطن . پس انسان را ظاهرى است و باطنى و اين باطن را نيز باطنى كه همهء اين مراتب جزء هويّت و « خود » انسان است نه خارج از او . حال چگونه مىتوان چنين موجود منبسط در عوالم را موضوع قاعدهء مذكور در متن قرار داد ؟ !
ظاهراً مقصود متن را مىتوان به نحو ديگرى حاصل كرد : از آنجا كه انسان [ نفس جزئى كه از آن به « من » تعبير مىشود ] در ابتداى وجود داراى مرتبهء مثال و عقل ضعيفى است پس ضرورت اين هويّت خويش را از مرتبهاى اقوا و اكمل از دو عالم مثال و عقل كسب كرده است ، يعنى اين نفس جزئى ظهور و به روزى است از وجودى اكمل در دو عالم مذكور كه همان هم محلّ بازگشت نفس در معاد است [ در مراتب مختلفه آن ] . پس انسان را قبل از اين ظهور و بروز يا تعيّن عالمى ديگر است كه در آن از وجودى اكمل [ و خالى از شوائب نقصانات حاصل از معلوليّت ] برخوردار است و هو المطلوب .
( 4 ) . بهنظر مىرسد آنچه را كه مرحوم علامه قدس سره در اينجا ردّ كردهاند ، نظرى باشد كه طبرسى رحمه الله در مجمع البيان اختيار نموده است ، وى در آنجا مىگويد : « بين « خلق » و « امر » جدايى افكندهاند ، از آنجا كه معنايى كه هر يك افاده مىكنند و اثرى كه بر هر يك مترتّب است مختلف است : « له الخلق » يعنى خداوند اشيا را اختراع و ايجاد
انسان از آغاز تا انجام ( فارسى ) — صفحة 217
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢١٧