« فىنفسها » نسبت به وجود و عدم ، مساوى مىيابد ولى وجود عين تحقق و وجود است . بايد وجود را اصيل و عين واقعيت دانسته و ماهيت را يك نحو نمود ذهنى و ظهور تصورى وجود قرارداد . در حقيقت ماهيات يك حدود عقلى مىباشند كه عقل آنها « مفاهيم » را از مشاهدهء محدوديتهاى وجودى انتزاع و تصور مىنمايد ؛ مثلًا انسان يك وجود عينى و واقعيت خارجى و يك هستى است در مقابل نيستى كه عقل از مشاهدهء اينكه واقعيت هر چيز واقعيت ساير چيزهاى غير از خود را نداشته و عين آنها نيست ، مفهوم انسان و حيوان ناطق را برايش ماهيت نوعى و حد قرار مىدهد . و در مسئلهء دوم « مسئلهء تشكيك در وجود » كه در حقيقت به دو مسئله تحليل مىشود ، « 1 » بيان مىكند كه موجوديت اشياء كه اصالت متعلق به آن بوده و ماهيت به عرض آن تحقق دارد ، در همهء اشياء و عموم موجودات يك سنخ و يك حقيقت است و نظر به اينكه اصالت و واقعيت از آن اوست ، هر چه غير از آن فرض شود ، پوچ و باطل خواهد بود . همانا اختلافاتى كه در موجوديتهاى خارجى ، مانند اختلاف در عليت و معلوليت و اختلاف از جهت وحدت و كثرت و قوه و فعل و تقدم و تأخر و نظاير اينها مشاهده مىشود و امورى واقعى و حقيقى مىباشند ، همهء اين اختلافات راجع به وجود بوده و در متن وجود واقعاند و در نتيجه ، وجود يك حقيقت واحدى است كه در متن ذات خود ، بىاينكه ضميمهاى به وى ضم شود ، اختلاف و تفاوت دارد ؛ يعنى همان حقيقتى كه در آن موجودى با موجود ديگر در هستى خود اشتراك دارند ، بعينه در همان چيز با همديگر اختلاف و تمايز دارند .
صدرالمتألهين اين حقيقت را تمثيل مىكند با نور مادى كه به حسب ظاهر حتى با مراتبى از حيث قوّت و ضعف روشنايى جلوه كرده و با ظهور خود ، اجسام را براى حس اظهار مىكند . اختلافى كه در انوار مختلفه براى حس ما از جهت قوت و ضعف
هامش
( 1 ) . يكى مسئلهء وحدت حقيقت و سنخ وجود و ديگرى مختلف و متفاوت بودن اين حقيقت واحد