مىشود و عامل درونىاى را كه ما را به سوى رفع نيازمندى هدايت مىكند قوه و نيروى درونى مىگوييم و چيزى را كه رفع نيازمندى مىكند و پيش همان نيرو شيرين و لذيذ است ، سعادت همان قوه مىناميم .
انسان در زندگى خود به موارد بسيارى برمىخورد كه برآوردن خواستهء يكى از قوا اگر چه در كام خود آن قوه شيرين است و براى آن سعادت محسوب مىشود ولى به ضرر بقيهء قوا ( كه مجموعاً سازمان وجود را تشكيل مىدهند ) تمام مىشود و همچنين آزادى مطلق هر يك از قوا در فعاليت خودش موجب تعطيل بقيهء قوا و موجب تضرر سازمان وجود و بالتبع خود همان قوه مىباشد ؛ مثلًا استراحت نامتناهى يا خوردن و آشاميدن نامحدود جز نابودى انسان نتيجهاى در بر ندارد .
انسان با اين تجارب بهخوبى مىفهمد كه سعادت وى غير از سعادت هر يك از قوا و نيروهاى وجودى مىباشد و مىفهمد كه ناگزير است در هر يك از خواستههاى خود كه طبعاً از يكى از قواى درونىاش سرچشمه مىگيرد از روى تجاربى كه به دست آورده ، به محاسبه بپردازد و خير و شرّ و نفع و ضرر كار را بسنجد ، در صورتى كه با مصلحت وى توافق نمود ، به انجام آن اقدام كند .
و اين همان نيروى تعقّل است كه به خواستههاى گوناگون انسان رسيدگى كرده ، برخى را پسنديده و روا و برخى را ناپسند و ناروا اعلام مىكند .
از بيان گذشته روشن مىشود كه نمىتوان انسانى فرض نمود كه براى خود سعادت نخواهد يا اگر بخواهد سعادت واقعى را نخواهد و اگر انسانى پيدا شود كه وسيلهء تعقل را به كار نبندد ، مانند نوزاد و يا انسان بىخرد در انسانيت خود ، ناقص خواهد بود .
آشنايى انسان با جهان بيرون
چنانكه معلوم شد هرگز تصور ندارد ميان انسان با درك و شعور و بيان درك يك