و آيا اصل انسانيت كه طبعاً يك عده از احتياجات زندگى مربوط به آن مىباشد ( چنانكه يك سلسله ديگر از احتياجات برحسب اختلاف اوضاع و احوال و منطقههاى مختلف و مراكز زندگى گوناگون مختلف مىباشد ) تدريجاً عوض شده است ؟ و انسان اولى مثلًا چشم و گوش و دست و پا و مغز و قلب و كليه و ريه و كبد و اعضاى گوارش - چنان كه داريم - نداشته است يا فعاليت آن روزى آنها غير از فعاليت امروزى آنها بود ؟
و آيا احوالى كه براى گذشتگان پيش مىآمد ، مانند جنگ و خونريزى و صلح و آشتى ، معنايى جز از بين بردن انسان يا نگهداشتن انسان داشت ؟
و آيا مستى كه اثر ميگسارى است ، مثلًا در زمان جمشيد ( مخترع افسانهاى مى ) مفهوم ديگرى جز مستى امروزى داشت ؟
و همچنين نواى چنگ و آهنگ مطربانى مانند نكيسا و باربد لذتى جز از نوع لذت آهنگهاى امروزى مىبخشيد ؟
خلاصه اينكه تمام ساختمان وجودى انسان گذشته غير از ساختمان وجودى انسان امروزى بوده ؟ و يا اوضاع و احوال و آثار و عملها و عكسالعملهاى داخلى و خارجى انسان گذشته ، غير از انسان امروزه بوده است ؟ البته پاسخ تمام اين سؤالات منفى است .
به هيچ وجه نمىتوان گفت : انسانيت تدريجاً از ميان رفته و چيز ديگرى جاىگزين آن شده يا خواهد شد ، يا اينكه اصل انسانيت كه قدر مشترك ميان نژاد سياه و سپيد و پير و جوان ، دانا و نادان ، قطبى و استوايى ، گذشته و حال و آينده است يك سلسله احتياجات مشترك ندارد ؟ يا اگر هم داشته باشد خواست و ارادهء انسان به رفع آنها تعلق نگرفته است ؟
آرى ! چنين احتياجات واقعى وجود دارد و اقتضاى يك سلسله مقررات ثابته را نيز دارد كه ربطى به قوانين و مقررات قابل تغيير ندارند . هيچ ملتى در هيچ زمانى
بررسى هاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 75
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٧٥