مستقيم دارد . مرد توانگرى كه ما يحتاج زندگى را فراهم ساخته است ، هزاران هوس در سر مىپروراند كه هرگز به خاطر بينواى مستمند خطور نمىكند . يا كسى كه بر اثر گرسنگى تاب و توان از دست داده ، به هر غذاى لذيذ و غير لذيذ اگرچه مال ديگران باشد طمع مىكند ، درحالى كه آن يكى با ناز به سوى لذيذترين غذاها دست دراز مىكند .
انسان در حال رفاهيت زندگى ، فكرهاى زيادى را در مغز خود مىيابد كه هرگز در حال سختى نمىيابد ! از اين رو احتياجات زندگى انسان كه با پيشرفت مدنيّت تدريجاً مرتفع شده و احتياجات تازهترى جاىگزين آنها مىشود ، انسان را از اعتبار و اجراى يك سلسله قوانين مستغنى ساخته و نيازمند به وضع يك رشته قوانين تازه يا تغيير و تبديل قوانين كهنه مىسازد .
و لذا در ميان ملل زنده پيوسته قوانين و مقررات كهنه جاى خود را به قوانين و مقررات تازه مىدهند و چنانكه روشن شد سبب حقيقى آن اين است كه ايجاد كننده و پشتيبان قوانين ، همان خواست اكثريت افراد هر ملت است كه خواست اكثريت به قوانين و مقررات آن ملت رسميّت داده و نشان واقعيت به آن مىزند . حتى در صورتى كه صلاح واقعى جامعهء آنها در آن نبوده باشد ، زيرا مثلًا يك فرد فرانسوى در جامعهء فرانسه از آن جهت كه فرانسوى است ، عضو و جزء جامعه و ارادهاش در حالى كه موافق اكثريت بوده باشد محترم است ، و آنچه قوانين فرانسه مثلًا مىخواهد اين است كه يك فرد فرانسوى را پرورش دهد آن هم در قرن بيستم ، نه اينكه يك نفر انگليسى را بپروراند ، يا يك فرد فرانسوى را در قرن دهم ( دقت كنيد ) . در عين حال بايد دقت بيشترى به خرج داد و ديد عامل مزبور كه در پيدايش خواستهاى انسان دخالت دارد با پيشرفت تمدن از هر جهت در تغيير است ؟
و آيا هيچ جهت مشتركى در ميان جامعههاى انسانى در طول تاريخ بشريّت باقى نمىماند ؟
بررسى هاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 74
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٧٤