قرار دارد و از اين راه جامعهء بشرى به مرور زمان و تبدل اعصار ، اوضاع و احوال وجودى ويژهاى پيدا كرده و در شرايط تازهترى قرار مىگيرد كه ملازم با احتياجات و نيازمندىهاى تربيتى بيشتر و تازهتر مىباشد . بنابراين ، هر مرحله از مرحلهء تكامل انسان ، روش زندگى و به عبارت ديگر تكاليف و مقررات دينى تازه و مناسب با نيازمندىهاى تربيتى آن مرحله را مىخواهد و هرگز نمىتوان دين و يا يك روش زندگى را هميشگى و ابدى فرض نمود . و از آن جمله شريعت مقدس اسلامى نيز كه دينى واقعى و راهنماى حقيقى بشر مىباشد ، نمىشود دينى ابدى باشد ! و بنابراين معناى خاتمالنبيين بودن نبىاكرم صلى الله عليه و آله كه مىفرمود : « من خاتمالنبيين هستم » اين است كه تاكنون بشر به واسطهء ضعف تعقّل ، احتياج داشت براى زندگى خود از ماوراى تعقّل و تربيت بشرى هدايت شود ، ولى در اين زمان ( قرن هفتم ميلادى ) بعد از آمدن تمدن يونان و تمدن روم و تمدن اسلام و نزول كتب آسمانى تورات و انجيل و قرآن ، تربيت ما فوق بشريشان تا حدّى كه لازم بود ، انجام يافته است ، ديگر احتياجى به راهنمايى وحى ندارند و خودشان قادرند به پاى خود بايستند . بنابراين نبوت و راه وحى ختم است . خودشان با كمك تعقّلشان به زندگىشان ادامه دهند كه از اين به بعد از وحى و نبوت مستغنى هستند . اين خلاصهء استدلال است ، ولى بايد گفت كه اين بيان از جهاتى مخدوش است :
اشكال اول : چنان كه ترديدى نيست كه انسان ( اعم از فرد و جامعه ) در مجراى تكامل قرار دارد ، همچنين ترديدى نيست در اينكه انسان واقعيتى است محدود و تكامل او از حيث كيفيت و كميّت متناهى است ، نه نامتناهى و تكامل او هرچه وسيعتر و دامنهدارتر فرض شود ، بالاخره در مرحلهاى متوقف خواهد بود و در نتيجه روش زندگى و مقرراتى كه آن روز بايد در عالم انسانى حكومت كند ثابت و غير متغيّر خواهد بود ، پس در مجراى تكامل بودن انسان خود دليل تحقق دينى است ثابت و ابدى ، نه دليل نفى آن .
بررسى هاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 129
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١٢٩