زندگى ما در بازار جهان هيچگونه ارزشى ندارد ، فكر ، فكر اروپايىها و روش روش آنها و زندگى علمى زندگى آنهاست و براى ترقى در سير انسانيت هيچ تكليفى جز اينكه در فكر و عمل دنبال اروپايىها را گرفته و با تبعيت بىچون و چرا پيش رويم نيست . با اين تلقين استقلال فكرى اكثريت قريب به اتفاق ما كه صدها سال بود رو به ضعف و انحطاط سير مىكرد به كلى از ميان رفت و بقاياى همت و ارادهء خود را هرچه بود باختيم ، ديگر پيش ما انسانى جز غربىها و دنيايى جز غرب و زندگيى جز وضع حاضر اروپا و سعادتى جز روش مادهپرستى آنها نيست .
منطق اولياى امور و رهبران جامعه و روشنفكران ما اين است كه مىگويند : امروز ديگر دنياى مترقّى - / يعنى دنياى اروپا - با تشريفات مذهبى موافق نيست ، مقررات جاريهء ما بايد دنياپسند - يعنى اروپا پسند - باشد ، فلانى روشنفكر است - يعنى مانند اروپايىها تفكر دينى نمىكند ! - و نظاير اين سخنان زياد است .
بالاخره كار ما به اينجا كشيد كه تاريخ حوادث دينى و تفسير حقايق اسلام و قضاوت دربارهء آنها را نيز بايد از غربىها پرسيده و ياد بگيريم . بايد از اروپايى پرسيد معناى دين چيست ؟ معناى اسلام چيست ؟ اسلام به چه پايهاى متكى است ؟ ارزش قوانين و معارف اسلامى چه بوده و تأثيرش در سعادت زندگى تا چه پايه است ؟
خلاصه آنچه از افكار اروپاييان تراوش مىكند و تا حدى تعليمات ناقص دستخوردهء خودمان تأييدش مىكند اين است كه دين يك سلسله اعمال تشريفى است كه پس از مرگ انسان را خوشبخت مىسازد و بنيادش بر خداشناسى است ، بدين ترتيب كه انسانهاى اوليه كه در عهد اساطير زندگى مىكردهاند در جهان با پديدهها و حوادثى روبه رو مىشدند كه علل و اسباب آنها برايشان قابل درك نبود ، مانند روح و حالات روحى و حوادث آسمانى و حوادث عمومى ديگر مانند زلزله و توفان و و با و
بررسى هاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 122
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١٢٢