دلباخته گشته است .
وى با اينكه مضرّات روحى و جسمى گرفتارى خود را مىفهمد ، به واسطهء ضعف تعقل نمىتواند از خواست خانمان سوز خود دست بردارد .
نتيجهء بحث گذشته
از بيان گذشته با كمال وضوح روشن مىشود كه اخلاق عموماً در ميان علم و عمل واقع مىباشد و به عبارت ديگر : از يك طرف با اعتقاد هم مرز و از طرف ديگر با عمل و فعل هم مرز است . . . .
و به لفظ ديگر ، خلق همان اعتقاد به خوب و بىمانع بودن فعل كه منشأ اراده است مىباشد كه وقتى كه صورت استقرار ثبوت پيدا كرد ، و در واقع براى انسان صفت درونى شد ، به نام « خُلق » ناميده مىشود .
اگر انسان به واسطهء اسباب و عواملى از اعتقاد منصرف شود ، بر اثر وى خُلق مناسب خود را از دست خواهد داد و همچنين اگر به واسطهء عملى به فعل موفق نشود ، يا فعل مخالف انجام دهد ، كمكم خُلق مناسب فعل رو به زوال رفته ، بالاخره به كلى از ميان خواهد رفت .
پس در حقيقت ، اخلاق هميشه از يك طرف در ضمانت عمل و از طرف ديگر در ضمانت اعتقاد و ايمان مىباشد . كسى كه ايمان به لزوم دفاع از حريم مقدسات خود نداشته باشد ، محال است با فضيلت شجاعت متصف شود و همچنين كسى كه هر بلايى به سرش بياورند و هر لطمه و صدمهء ناگوارى به حريم شرافتش وارد كنند ، دست براى دفاع بلند نكرده و از جاى خود نخواهد جنبيد ، براى هميشه از شجاعت محروم است .
و از همينجا روشن مىشود كه آنچه معمولًا گفته مىشود كه « اخلاق در جامعه ضامن اجرا ندارد » ، سخن بيهودهاى است ، زيرا ضامن اجرا كه چيزى مناسب خودش