زيدبن على در ميدان جنگ كشته شد و دفن گرديد ؛ « يوسف ثقفى » والى عراق نبش قبر كرد و بدن وى را به دار آويخت ، وقتى كه « هشام بن عبدالملك » شنيد ، در نامهاى نوشت : جسد وى را آتش زدند ، و يوسف آن را سوزاند و خاكستر آن را بر آب « فرات » ريخت . « 1 »
حجّاج در خطبهاى گفت : زمين و آسمان جز به خلافت بر پا نيست ، و خليفه در نزد خدا برتر از ملائكهء مقرّبين و انبياى مرسلين است ! و عبدالملك از اين حرف خيلى خوشحال شد . « 2 »
حجاج وقتى مدينه را ترك مىكرد گفت : اين شهر از همهء شهرها پليدتر و مردم آن از همه كثيفترند ! اگر سفارش اميرالمؤمنين ! نبود ، مدينه را با خاك يكسان مىكردم .
در اين شهر جز پاره چوبى چند ، كه اثر آن را منبر پيغمبر نامند و استخوانى كه قبر پيغمبرش خوانند نيست . « 3 »
حجاج مىگفت : كلام خدا كه مىگويد : « فاتقواللَّه » ( از خدا بترسيد ) مربوط به خداست ، ولى در آن استثنايى هم هست ! ولى خدا كه مىفرمايد : « اسمعوا و اطيعوا » ( بشنويد و اطاعت كنيد ) مربوط به خليفه عبدالملك است و اگر مردم از او اطاعت نكنند خون آنها بر من حلال خواهد بود . « 4 »
و « يزيدبن وليد » وقتى به قرآن تفأل زد و بر خلاف ميل او آيه آمد ، عصبانى شد و دستور داد قرآن را آويختند و با تير و كمان آن را پارهپاره ساخت و گفت : آيا مرا ستمگر خودپسند گفته ، تهديد مىكنى ؟ آرى من همان ستمگر هستم ! اگر خدا را ديدى بگو مرا پاره پاره كند . « 5 »
هامش
( 1 ) . مقالات الاسلاميين ، ابوالحسن شعرى ، ج 1 ، بحث : « ذكر من خرج من آل على »
( 2 ) . مروج الذهب ، ج 2 ، و عقدالفريد ، ج 3 ، ص 18 و النزاع و التخاصم ، مقريزى ، ص 28
( 3 ) . مشكوةالادب ، ج 2 ، ص 272 ، به نقل از زندگانى امام سجاد ، دكتر سيدجعفر شهيدى ، چاپ تهران
( 4 ) . مروج الذهب ، ج 3 ، ص 151
( 5 ) . اغانى ، ج 6 و مسعودى ، ج 2 ، به نقل از تاريخ تمدن اسلام ، ج 4 ، ص 102