مىشود كه تاريخ چندان اطلاعى از او ندارد . و در همان وقت كه ياران محمد صلى الله عليه و آله بر محيط اسلامى تسلط داشته و تعاليم پيغمبر خود را در آن منتشر مىساختند ، ملاحظه مىكنيم يك نفر يهودى ناخوانده وارد آن اجتماع مىشود ، و بدون آنكه كسى براى راندن و يا نابود كردنش دستى بردارد ، آن را از هم متلاشى مىسازد « 1 » .
دكتر وردى سپس مىنويسد :
. . . آيا ابن سبأ واقعاً وجود خارجى داشت يا شخصى موهوم بود ؟ اين پرسش براى كسى كه بخواهد تاريخ اجتماعى اسلام را مطالعه كند و از قضاياى آن نتيجه بگيرد بسيار داراى اهميت است .
آيا ما اجازه داريم اين پرسش را به شكل ديگرى درآورده و بگوييم : آيا محيط اجتماعى اسلام آن روز احتياج به كسى داشت كه محرّكش برقيام و شورش باشد ؟
معلوم مىشود مورّخانى كه داستان ابنسبأ را نقل كردهاند ، تصور مىكردند كه محيط اجتماعى اسلام در آن وقت راضى و آرام و مطمئن مىزيسته است ، و هيچ موضوعى نبوده كه مايهء اضطراب و عدم رضايتش باشد .
و من گمان مىكنم اين مورخان از همان سنخ مردمى هستند كه در افكار خود پيرو منطق قديم ارسطو هستند ، زيرا اينان هر وقت يك جنبش اجتماعى مشاهده كردند متعجب شده و از علت آن مىپرسند ، گويى به نظر آنان ، امرى خارج از قاعده و يك پديدهء جنبى مىباشد .
منطق اجتماعى جديد معتقد است كه هيئت اجتماعى داراى جنبش طبيعى است و همواره در حركت و تغيير است ، و اين حال را در اصطلاح علمى
Psocpss
مىنامند . و منطق جديد وقتى محيط اجتماعى را متحرك مىبيند متعجّب نمىشود ، بلكه اگر آن را ساكت و بىحركت ديد در مقام تحقيق برمى آيد و متعجب مىگردد .
هامش
( 1 ) . وعاظ السلاطين ، ترجمهء فارسى ، ص 112 ، چ تهران