بر اينكه در ميان مسلمين مطرح نشده بوده ، و در ميان اعراب مفهوم نبوده ، اساساً در ميان كلمات فلاسفهء قبل از اسلام ، كه كتبشان به عربى نقل شده ، عنوانى ندارد ، و در آثار حكماى اسلام كه از عرب و عجم پيدا شده ، و آثارى از خود گذاشتهاند ، يافت نمىشود . اين مسائل ، همانطور در حال ابهام مانده ، و هر يك از شراح و باحثين به حسب گمان خود تفسيرى مىكردند ، تا تدريجاً راه آنها تا حدى روشن و در قرن يازده هجرى حل شده ، و مفهوم گرديد . مانند مسئلهء وحدت حقه در واجب و مسئلهء اينكه ثبوت وجود واجبى ، همان ثبوت وحدت اوست ، و مسئلهء اينكه واجب معلوم بالذات است و مسئلهء اينكه واجب خود به خود و بلاواسطه شناخته مىشود ، و همه چيز با واجب شناخته مىشود ، نه به عكس ، و نظاير اين مسائل . . . اينها يك سلسه مسائلى هستند كه با گذشتن قرنهاى زيادى از صدر اسلام ، حل نشده سهل است ، حتى در كلمات و آثار فضلاى امّت از طبقات مختلفهء صحابه و تابعين ، و فقها و متكلّمين و محدّثين و حكماى اسلام ، نمونهاى هم از آنها در دست نيست . اينك روايات مورد بحث :
1 . از كلام پيشواى اول اميرالمؤمنين على عليه السلام كه به منزلهء مدخل و دستور عمومى در تفكر فلسفى است :
رأس الحكمة لزوم الحقّ ؛ « 1 »
سرّ حكمت ، جدا نشدن از حقّ است .
2 . عليكم بموجبات الحقّ فالزموها و إيّاكم و محالات الترهات ؛ « 2 »
مراقب مطالبى كه از ناحيهء حق ايجاب شدهاند ( حقايق قطعى ) بوده ، و از آنها بر كنار مشويد ، و بپرهيزيد از خرافات كه محالند .
3 . لاتنظر إلى من قال وانظر إلى ماقيل ؛
هامش
( 1 ) غررالحكم و دررالكلم
( 2 ) همان