تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل توحيدى ( فارسى ) — صفحة 241

مساهمون:

ص٢٤١
وعده داد . وقتى يحيى عليه السلام صبح نمود ، در خانه خود به انتظار او نشست ، و در را بر خود بست . پس بدون آن‌كه بفهمد ، ابليس از روزنه‌اى كه در خانه يحيى بود وارد شد و در برابر او قرار گرفت ، در حالىكه چهره‌اش چهره بوزينه بود ، و پيكرش به مانند پيكر خوك ؛ شكاف چشمانش وشكاف دندان‌ها ودهانش عمودى بود ، به صورت يك استخوان بدون چانه و ريش . چهار دست داشت ؛ دودست در سينه‌اش و دودست در كتفش ؛ پىهاى او پرهايش بودند ، وانگشتانش پشتش قرار گرفته بود ؛ قبايى بر تن داشت كه با كمربندى كه نخ‌هايى با رنگ‌هاى گوناگون در آن آويزان بودند ، وسط آن را بسته بود ؛ و دردستش زنگ بزرگى بود ؛ و برسرش كلاهخودى قرار داشت ، و در آن كلاهخود آهنى شبيه به قلّاب آويزان بود . يحيى پس از آن‌كه بادقت در او نگريست ، گفت : اين كمربند چيست ؟ او گفت : آيين مجوس است ، من آن را پايه گذارى كردم و براى آنان جلوه‌گر ساختم . يحيى به او گفت : اين نخ‌هاى رنگى چيست ؟ او گفت : اين تمام رنگ‌هاى زنان است ، هميشه زن به دنبال رنگ‌هاى گوناگون مىرود تا رنگى مناسب خود بيابد و مردم را با آن فريفته كند . يحيى به او گفت : اين زنگى كه در دستت قرار دارد ، چيست ؟ او گفت : در اين زنگ تمام لذت‌ها جمع است ، از طنبور و بربط و موسيقى و طبل و ناى و كرنا . وقتى بر سر باده مىنشينند و لذتى نمىبرند ، زنگ را در ميان آنها به صدا مىآورم ، پس وقتى صداى آن را بشنوند ، شادى آنها را سبك گرداند ، عده‌اى به رقص مىآيند ، و عده‌اى انگشتان را مىخرامانند ، و گروهى نيز لباس چاك مىزنند . يحيى به اوگفت : چه چيز را بيشتر دوست مىدارى ؟ او گفت : زنان را ، آنان دام‌ها وتله‌هاى من هستند . به هنگامى كه نفرين‌ها و لعن‌هاى بندگان صالح برمن جمع گرديد ، به سوى زنان آمدم و به آنها دل‌خوش شدم . يحيى گفت : اين كلاهخود كه بر سر دارى چيست ؟ او گفت : با آن خود را از آسيب نفرين مؤمنان ، نگه مىدارم . يحيى گفت : آيا هرگز بر من چيره گشته‌اى ؟ او گفت : خير ، اما در تو خصلتى است كه مرا شاد مىكند . يحيى گفت : چه خصلتى ؟ او گفت : تو مرد پرخورى هستى ، وقتى