چون عقلشان از درك حقايق عقلى قاصر و ناتوان است ؛ امّا خواص و اهل اطلاع ، نيازى به معجزه ندارند .
در پاسخ بايد گفت كه هرگز پيامبران معجزه را براى اثبات معارف ارزندهء مربوط به مبدأ و معاد نياورده و درصدد برنيامدهاند كه مسائلى از معارف عقلى ، چون توحيد و معاد را با اعجاز ثابت كنند ، بلكه در اثبات آنها به حجّت عقل اكتفا كرده و از طريق استدلالهاى عقلى با مردم سخن گفتهاند .
قرآن كريم در مقام استدلال به توحيد مىفرمايد :
« قالَتْ رُسُلُهُمْ أَ فِي اللَّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ . . . »
[ ابراهيم ( 14 ) / 10 ] - پيامبرانشان گفتند : آيا در وجود خدايى كه پديد آورندهء آسمانها و زمين است ، شك توانيد كرد ؟ !
همچنين در مقام احتجاج بر سر مسئلهء معاد مىفرمايد : « ما آسمانها و زمين ، و آنچه را كه در ميان آنهاست ، بيهوده نيافريديم ؛ اين پندار كسانى است كه كافر شدند ، واى بر كافران از عذاب و آتش دوزخ ! آيا ما كسانى را كه به خدا ايمان آورده عمل شايسته انجام دادند ، با كسانى كه در روى زمين فساد به راه انداختند ، يكسان قلمداد مىكنيم ، يا پرهيزگاران را همانند فاجران قرار مىدهيم ؟ ! » [ ص ( 38 ) / 27 و 28 ] مىبينيم كه پيامبران در اين موارد ، به معجزه متوسّل نشدهاند ، بلكه عقول مردم را مخاطب قرار داده ، و با براهين عقلى اين معارف عالى و ارزشمند را اثبات نمودهاند . فقط در مورد اصل رسالت و اثبات ارتباط با جهان ماوراى طبيعت است كه مردم از آنان معجزه خواستند ، و آنان نيز معجزه آوردند .
در اينجا بايد گفت كه مردم حق داشتند از پيامبران معجزه بخواهند ، زيرا آنان ادّعا مىكردند كه از طرف حضرت پروردگار به رسالت برانگيخته شدهاند ؛ بر آنان فرشته نازل مىشود ؛ خدا با آنان سخن مىگويد ؛ و . . . اينها مطالبى بر خلاف عادت بود ، نه از سنخ