منصبى برآمد ؛ و بدينسان ، دوسوم از عمر خود را بدون كوچكترين ادعائى چون يكى از آنان سپرى كرد [ با اين تفاوت كه هرگز به رذائل اخلاقى و اجتماعى رايج در آن روزگار آلوده نگشت ] و پس از چهل سال ، ناگهان سخنانى آورد ، كه بزرگان عرب در مقابلش زانو زدند ، و فصيحان و بليغان آن روزگار در برابرش فرو ماندند . آنگاه سخنان خويش را در دنيا منتشر ساخت ، امّا هيچ دانشمند فرزانه و انديشمند نابغهاى جرأت مبارزه و معارضه با آن را در خود نيافت .
پيامبر اسلام در اين چهل سال ، فقط دو بار به خارج از حجاز سفر كرد : يك بار در كودكى به همراه عمويش ، ابو طالب ؛ و بار ديگر در 25 سالگى ، با « ميسره « * » » ، خادم خديجه . وى در هر دو سفر ، به همراه كاروان تجارتى به شام رفت ، و با هيچكس ملاقات خصوصى نداشت ، تا مبادا تصور آن رود كه شايد چيزى را از كسى در آن سفرها فراگرفته باشد ، زيرا بديهى است كه شب و روز با همراهان خود بوده و هرگز نمىتوانسته است مطلبى را از آنان پنهان دارد ؛ و اگر هم به فرض محال ، در آن سفرها چيزى از كسى آموخته باشد ، چه ربطى به اينهمه معارف و علوم و حكمتها و حقايق داشته است ؛ و حال آنكه در برابر چنين سخنانى بليغ و لطيف ، بزرگان و سخنوران عرب به عجز و ناتوانى خود اعتراف نموده و انگشت حيرت به دندان گرفتهاند .
هامش
( * ) مورخان گويند : « وقتى پيامبر اكرم ( ص ) به منظور تجارت عازم سفر شام شد ، « ميسره » ، غلام خديجه در ادارهء شئون كاروان همانند دستيارى در خدمت حضرتش بود ، و هرگاه كه لازم مىآمد ، به نگهدارى از شتران نيز مىپرداخت . « ميسره » در اين سفر شگفتىهايى از پيامبر به چشم ديد كه هرگز در سفرهاى پيشين نديده بود . از اين گذشته ، در آن سفر سود هنگفتى بدست آمد كه براى هيچيك از تجار قابل تصوّر نبود . هنگامى كه كاروان تحت عنايات الهى از شام به مكّه بازگشت ، « ميسره » از كاروانيان جدا شد ، و پيش از ديگران ، شتابان به خدمت حضرت خديجه رفت و ماجرا را براى وى بازگفت . . . » سيرة المصطفى ، ص 58 ، و نيز رجوع كنيد به : سيرت رسول الله ، ج 1 ، ص 165 - 167 و سيرهء ابن هشام ، ج 1 ، ص 171 - 172 .