واحدى است كه سبقت و لحوق بعضى از آيات بر بعضى ديگر ، دخالت در معناى كلّى مستفاد از آيه ندارد . و بنابراين تمام قرآن در حكم يك كلام و يك خطابه ايست كه از متكلّم واحدى ايراد شده ؛ و هر جملهء از آن مىتواند قرينه و مفسّر هر يك از جملات ديگر آن بوده باشد . و بنابراين اگر در معانى بعضى از آيات خِفائى به نظر برسد ، با ملاحظه و تطبيق و تقارن با آيات ديگر كه در اين موضوع يا مشابه آن وارد است ، اين خفاء از بين مىرود .
بناى اين تفسير بر اينست كه آيات را با خود آيات تفسير كند ، و معناى قرآن را از خود قرآن بدست آورد ، و بر آن اساس معانى مستفادهء از خارج سنجيده ، و موافقت يا مخالفتش با قرآن مشاهده گردد ؛ نه آنكه اوّل معنائى را كه در ذهن است ، آن را اصل و محور قرار داده و سپس سعى شود كه آن معنى را با آيات قرآنيّه تطبيق دهيم ؛ و بعبارت ديگر به قرآن قالب بزنيم و تطبيق دهيم . كما اينكه بسيارى از تفاسير بر اين رويّه بوده و در حقيقت تفسير نيستند ، بلكه تطبيق معانى ذهنيّه و مدركات خارجيّه ، يا علوم فلسفيّه و علميّه و اجتماعيّه و تاريخيّه و روايات وارده با قرآن كريم است .
و معلومست كه با روش تطبيق ، بكلّى آيات مفهوم و محتوا و اعتبار خود را از دست مىدهد ؛ زيرا هر يك از صاحبان علوم از نحوى گرفته تا فيلسوف ، و عالم علوم تجربيّه و طبيعيّه حتّى اطبّاء و اهل هيئت و نجوم مىخواهند علوم خود را بر قرآن فرود آورده ، و از قرآن سندى و شاهدى براى خود دريافت دارند .
و چه بسا بعضى از آنان تفسيرهاى تمام بطور دوره ، و بعضى تفسيرهاى موضوعى در اين گونه امور نوشتهاند . اين گونه عمل ، در حقيقت ، قرآن را مسخ مىكند . و بعبارت ديگر قرآن را مىكُشد ؛ و فاقد ارزش و اعتبار مىكند
مهر تابان ( طبع جديد ) ( فارسى ) — صفحة 64
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٦٤