هامش
دارى ، بيان نكردهاى كه وجه تناسب ميان آن دو كدامست ؟ ! از اين گذشته ، تو مىگوئى : مادّه اشتياق به صورت دارد ! و اين سخنى است بدون دليل ؛ چرا كه اگر مادّه ، مجرّد امكان باشد ، پس عشقش به صورتى كه تو مدّعى آن مىباشى از كجاست ؟ مگر مىشود كه در اين فرض ، مادّه داراى عقل و شعور باشد ؟
بنابراين ، چون رواقيّون و همچنين علمائى كه بعد از آنها پس از ميلاد مسيح آمدند - و آنها به سه شاخه : فرع اسكندرى ، و فرع شامى ، و فرع لاتينى منقسم مىشدند - اين مسأله را بررسى نمودند و در آراء و افكار اين دو حكيم ( أفلاطون و أرسطو ) نظر كردند ؛ دستهاى از آنها بر علوم طبيعى مانند طبّ روى آور شدند ، و دستهاى بر رياضت نفس روى آوردند ، و اكثريّت اين دسته از رواقيّون هستند . و سپس اين فروع سه گانه موفّق آمدند تا ميان اين آراء را جمع كنند و از آنها خلاصه و نتيجهاى بدست آرند . و آنچه به علماى اسلام مانند ابن سينا و فارابى و صوفيّه رسيده است ، به اين جماعت نسبت داده مىشود . و علّت تحيّرى كه دانشمندان پس از اين دو حكيم در آن افتادند اين بود كه : آن دو حكيم نتوانستند طريقه و منهجى را نشان دهند كه با آن ، كيفيّت ربط و اتّصال عوالم با خداوند - بدون هيچ فاصله و درزى ميان عالم و ميان خداوند - شناخته و مشخّص گردد ؛ نه افلاطون توانست روشن سازد و نه ارسطو . و علَيهذا سبب اختلاف آراء و مكاتب و احزابى كه پس از آنها بوجود آمد ، فقط اين دو حكيم بودهاند .
استاد « سنتلانه » در كتاب « تاريخُ الفَلسفةِ العَربيّة » با خطّ خود مرقوم داشته است : « حكماى اروپا ، در فلسفه استاد نشدند و از دانش بهرهاى نيافتند مگر به قدر وصولشان به علوم جزئيّه مانند طبيعيّات و رياضيّات ؛ فلهذا اختراع كردند ، و زمين را كِشتند ، و به آسمان پريدند و جنگ راه انداختند ؛ امّا عالم أعلا و عجائب نفس و اصل عالم كون و وجود كه بر اساس آن ، علم فلسفه تدوين گرديده است - آن علمى كه مقصود اصلى براى نوع انسان است كه آن را بحث كنند و دريابند - ارزش اينها در اين علوم نسبت به سقراط و افلاطون ، نيست مگر به نسبت ارزش پشّه در برابر فيل . و اگر اينها بمانند آنچه را كه اين دو حكيم فهميدهاند مىفهميدند ، نبودند مگر فرشتگان . »