تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مهر تابان ( طبع جديد ) ( فارسى ) — صفحة 296

مساهمون:

ص٢٩٦
علّامه : نمىشود دست از زيد برداشت ، تمام كارها با زيد است كه ميخواهيم بگوئيم : فانى شده است . آنوقت « زيد فانى شد » وقتى اين مسأله را باز مىكنيم و اين طرف و آن طرف مىبريم چگونه زيدش گُم مىشود ؟ ! فانى شد درست ؛ و آن شدْ ضميريست كه بايد به جائى برگردد . تعبير ما بر أصالة الوجود است ؛ أصالة الماهوى هم نيستيم ؛ اين زيد بندهء خدا زحمت كشيده ، و در راه وجود سير كرده و در مجراى وجود فانى شده است . امّا نگوئيد : زيد فانى شد در ذات ؛ اين « در » از كجا آمد كه بگوئيم : در ذات حضرت حقّ تعيّن پيدا مىشود ؟ زيد فانى شد به خدا يعنى خداوند با تعيّن زيدى مىبيند و مىشنود و گفتگو دارد . زيد يك عُمرى را در تعيّن گذراند و سپس حقّ مطلق بدون تعيّن مىبيند ، و در آخر وهله زيد جورى مىشود كه تعيّن را از دست مىدهد باز همان ضمير بر سر جاى خود هست . چون زيد جواب مىدهد كه من ، من نيستم بلكه حقّ است ، باز همان ضمير بجاى خود هست . اگر زيد حقّ نبود ، و رابطهء زيد با حقّ نبود ، چگونه زيد جواب مىداد : به من چرا خطاب مىكنيد ؟ ! و چرا زيد مىگوئيد ؟ ! چون « من » ديگر نيست كه مخاطب شود ؛ زيدى نيست در ميان . مراد از گفتار بايزيد بسطامى همان حال فناست ، و اينكه مىگويد : ديگر من نيستم حقّ است ، اين همان ضمير است . و اينكه مىگوئيد : زيد خودش را گم كرده و با چشم حقّ تماشا مىكند و مىبيند ، اينها همه‌اش موضوع و محمول است و همان مرجع براى همهء اينها لازم . شعرهاى خمريّه هم بسيار لطيف است ، ولى اينكه مىگوئيد : مثل اينكه