خداوند است ؛ زيد فانى شد به خدا .
اين درست است و تمام است ، امّا آن زيد كه ضميرى بود و فانى شد ، ارتباط با آن ضمير داشت ، اين را نمىتوانيم به جائى بزنيم . بايد بگوئيم : زيد بود ؛ خداوند متعال كه موجود ثابتى بود به جاى زيد نشست . و تا به حال ، شخص كه مىگفت : مَن ، زيد را مشاهده مىكرد ؛ از حالا ببعد كه مىگويد مَن ، خداست كه مشاهده مىكند .
اين معنى بحسب ظاهر جور در مىآيد .
و اينكه مىگوئيد : تا به حال حقّ متعال تماشاى تعيّن مىكرد ، و از حالا به بعد خود را بدون تعيّن مشاهده مىكند ، حرف خوبى است ؛ مشاهده بكند ، ما حرف نداريم ! قبول هم داريم !
امّا اين را روشن كنيد كه : آن تماشاى حقّ با زيد صورت گرفته ؛ حقّ متعال زيد را مشاهده مىكرد و حالا با زيد خود را مشاهده مىكند ؛ اگر زيد كنار برود ، آخر اينرا چه جور مىتوانيم بپذيريم ؟
شما مىگوئيد : ذات حقّ مقدّس ، آن وجود بسيط على الإطلاق ، تا به حال نگران اين تعيّن بود ، و از اين ببعد نگران اطلاق است ؛ همهاش درست است ، كاملًا صحيح است ؛ امّا زيد فانى شد ؛ آن زيد را ما مىخواهيم پيدا كنيم كه از كجا در آمد ؟ آن زيد چيست ؟ جز عين ثابت مگر مىتواند چيز ديگرى بوده باشد ؟
و عين ثابت نمىتواند در ذات بوده باشد ؛ بلى مىتواند از لوازم اسماء و صفات باشد .
امّا اينرا نمىتوان گفت كه : جملهء زيد فانى شد جملهء مسامحى است ، و اين نسبت مسامحةً داده شده است ؛ به جهت اينكه مرجع اين گفتار به اين مىشود كه فنا هم يك بيان مجازى است و يك التفات مجازى است ، و اينجور
مهر تابان ( طبع جديد ) ( فارسى ) — صفحة 292
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢٩٢