در قضايائى كه موضوعات آن عين ثابت ندارند مثل آنكه مىگوئيم : اجتماع نقيضين محال است ، و يا آنكه شريكُ البارى معدوم است چه مىكنيم ؟ و ضمير را به چه بر مىگردانيم ؟
به يك مفهوم از جمع نقيضين و يك مفهوم از شريك البارى كه تصوّر و فرض تحقّق آن را در خارج مىكنيم و سپس حكم به محاليّت و معدوميّت آن مىنمائيم . همينطور در اينجا مىگوئيم : آن فرد از ماهيّت انسانى كه تشخّص زيديّت داشت ، و آن مفهومى كه لباس و تعيّن زيديّت در بر كرده بود ، فانى شد . يعنى تعيّن را از دست داد و لباس وجود را خلع كرد ، و الباقى نماند الّا مفهوم صرف . و معلوم است كه مجرّد مفاهيم و ماهيّات غير متلبّس بوجود ، خصوصاً بر مذاق أصالة الوجود ، محض اعتبار و عدمند .
و ما در هر يك از حملهاى خود ، نظير آنكه عرض شد : كرم پرواز كرد ، و پروانه محترق گشت ، مشابه آن را داريم .
شما يك كومهاى را از آتش فرض كنيد ! يك آتش متلألئ ؛ پروانه خود را مىاندازد در آتش و مىسوزد و محترق مىشود ، و آتش مىشود ، و مطلق مىشود ، و نور مىشود ؛ مىگوئيم : پروانه سوخت و آتش شد .
پروانه كو ؟ عين ثابتش كجاست ؟ پروانه پروانه بود وقتى در آتش نيفتاده بود ؛ وقتى در آتش افتاد و آتش شد ديگر پروانه آتش نيست ، بلكه آتش محض است ؛ هر كس به آتش نظر كند مىگويد : آتش آتش است .
پس پروانه تا به حريم آتش نزديك نشده بود اسمش پروانه بود ؛ عين و اثرى داشت ، آثار و خصوصيّات داشت . داراى نفس بود ، و عين ثابت داشت ؛ و اسم و رسمش چنين و چنان بود ، ولى وقتى كه آتش شد ، ديگر اسم پروانه نمىتوانيم بر آن بگذاريم ؛ هيچ اسم و رسمى و هيچ تعيّن و عينى و اثرى از آن نيست ؛ هر چه بنگريم آتش است ، شعلهء آتش است ، نور و فروغ آتش است ؛
مهر تابان ( طبع جديد ) ( فارسى ) — صفحة 280
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢٨٠