حال غير فنا ، غيريّت است و انانيّت ؛ و غير خدا چگونه مىتواند خدا را بشناسد ؟
هر درجهء مادون فنا را بگيريم ، معرفت بذات حقّ نسبى است ؛ و حقّ معرفت حاصل نشده است .
اگر در حال فنا از زيد بپرسيم : تو كيستى ، چه جواب مىدهد ؟ آيا جواب مىدهد : من زيدم ؟ آيا جواب مىدهد : من حقّم ؟ ابداً ابداً .
او اصلًا جواب نمىدهد . زيرا ما از زيد سؤال مىكنيم و در حال فنا زيد فانى است ؛ زيد نيست . در اينجا زبانها لال و گوشها كر است ، و خود خداوند به عزّت و عظمت خود پاسخ مىدهد : لله الواحد القهار . مىگويد : حقّ حقّ است .
حضرتعالى مىفرموديد : درويشى در تبريز حركت مىكرد و در كوچه و بازار مىگذشت و پيوسته مىگفت : وِى جويم ، وِى جويم . مدّتى به همين منوال بود ؛ بعد مىگفت : خود جويم ، خود جويم .
يعنى چه ؟ آيا معنى آن اين نيست كه دنبال خدا مىگشته است ، و بعد از كاميابى و حصول حال فنا ديگر خود را گم كرده است ، و پيوسته دنبال خود مىگشته كه عينى يا اثرى از خود بيابد ؛ وَ هَيْهاتَ وَ أنَّى لَهُ ذَلِكَ .
در فنا كه ابداً ممكن نيست ، مگر دوباره بازگشت كند و به عالم بقاء مراجعت نمايد .
زيد داراى اسم بود ، ماهيّت داشت ، حدود شخصيّه داشت ؛ حدّ از بين رفت ، وجود زيد كم كم سعه پيدا كرد ؛ و عبور از حدّ شد ، نه عبور از وجود . حدّش را از دست داد حدّ بزرگترى به خود گرفت ، و آن را نيز از دست داد و حدّ بزرگترى گرفت ، تا بالاخره همهء حدود را از دست داد ؛ و دامن رها كرده ، وارد شد در جائى كه حدّ ندارد ، در اين صورت آنجا حدّ نيست ، اسم نيست ؛ پس در
مهر تابان ( طبع جديد ) ( فارسى ) — صفحة 277
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢٧٧