بس ؛ و نسبت وجود به آنها مجازى است ، و بالاعتبار به آنها موجود گفته مىشود .
و اين نظر منافات با نظر فلاسفه ندارد ، بلكه با نظر دقيق و عميق ترى به موجودات ملاحظه مىشود . و در واقع مىتوان نظر عرفاء را حاكم بر نظر فلاسفه دانست .
بارى ، آن اشكال كه بر نصارى وارد است و از آن مفرّى نيست همانست كه سه اصل را مستقلّ مىدانند ؛ اينست كه با وحدت سازش ندارد .
صرافت ذات حقّ جل و عزّ ، منافات با تشكيك دارد
تلميذ : درست است كه وجود داراى صرافت است ، و در سلسلهء تشكيكيّه ، تمام مراتب وجود در اين سلسله داخل و در مصداق وجودِ صرف همه مندكّند ، و ليكن وجود ذات حقّ جلّ و عزّ نيز هم داراى صرافت است ؛ و نمىتوان آن وجود را از صرافت و محوضت مُعرَّى دانست ؛ و بنابراين ، صرافت در ذات واجب با تشكيك مباينت دارد .
چون نفس تصوّر صرافت وجود در ذات واجب ، نفى هر گونه وجودى را از غير مىكند ، گرچه بنحو معلوليّت باشد . اصولًا صرافت با غيريّت سازش ندارد ؛ و واجد بودن ذات حقّ جميع كمالات معلولات را ، منافات با تغاير فى الجمله و لو بنحو اشدّيّت و اضعفيّت ندارد ؛ و تغاير با صرافت در وجود حقّ مباينت دارد .
و امّا دقّت نظر عرفاء منافات با صحّت نظر فلاسفه دارد ؛ چون نظرِ فيلسوف ، در مرحلهء خاصّى از دقّت است ، و نظر عارف از اين مرحله عبور مىكند و سپس آن را باطل مىشمرد .
عارف با وجود رؤيت وحدت حقّ و ملاحظهء صرافت در وجود او ، ديگر نمىتواند غيرى را ببيند ؛ و فرض غير براى او صحيح نيست ؛ و تمام موجودات را انوار و اظلال و نِسَب و اعتبارات ذات حقّ مشاهده مىكند .
و البتّه در اين نظرِ عارف كه توحيد محض است ، حقيقت وجود ، اختصاص بذات حقّ دارد ؛ و نه اشكال لزوم تعدّد قدماء ، و نه اشكال منافاتِ