اينچنين است ، و استثناء منقطع است ؛ خروج از فطرت چه معنى دارد ؟ مگر مىشود كسى يا موجودى بطور كلّى از سازمان اوّليّه و از قالب هستى خود خارج شود و به فطرت و سازمان ديگرى درآيد ؟ و علاوه مىدانيم كه فطرت انسان بر توحيد و سعادت است ، نه بر شقاوت .
و اگر بگوئيم : آن راه يافتگى نيز طبق موازين و اساس فطرت است ، و دو حالت مختلف انسان را فرا مىگيرد : حالت اوّليّه كه اعراض و سرپيچى و فرومايگى و يأس و سرافكندگى است ، و حالت ثانويّه كه خروج از اين مرحله ، و پيدايش بصيرت و راه يافتگى در صراط مستقيم باشد ، و استثناء متصّل باشد ؛ اين خلاف ظاهر آيه است كه مىفرمايد : همه بر شاكلهء خود رفتار مىكنند و آن اعراض و يأس طبق شاكله است ؛ بنابراين بايد آن راه يافتگى ، خارج از شاكله يعنى از سازمان وجودى انسان باشد ؟
علّامه : ظاهراً مراد از شاكله همان شاكلهء اوّليّه است قبل از آنكه دست تربيت بر سر انسان قرار گيرد و استعدادهاى نهفته و خفتهء او را بمرحلهء فعليّت و ظهور و بروز برساند . زيرا كه انسان موجودى است متحرّك و قابل ترقّى و كمال ؛ بنابراين سرشت اوّليّهء او همان استعدادِ محض و قابليّت صِرفه است كه چون آن را در عالم طبيعت و كثرت به حال خود گذارند :
أَعْرَضَ وَ نَأى بِجانِبِهِ
، و يؤس و كفور مىگردد ؛ و چنانچه او را تربيت كنند و راه را به او نشان دهند ، از اين مراحل ضعف و فتور و سستى عبور نموده و بمقام عزّ انسانيّت مىرسد .
پس در سرشت انسان اين استعداد و قابليّت نهفته است ، و اين قدرت و قوّت خفته است ؛ و انسان گرچه بحسب ظاهر همان انسان مأيوس و كفور است ليكن در نهاد او درياهائى از نور تابان حقيقت موج مىزند كه آنها نيز از سرشت او خارج نبودهاند ، منتهى آن نورها و درخششها بوسيلهء رياضت و تربيت بايد