غلبه داشت ، و چون از خواب بر مىخاستند فوراً وضو مىگرفتند و رو به قبله چشم بهم گذارده مىنشستند .
در روز سوّم ماه شعبان ( ميلاد حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام ) يكهزار و چهار صد و يك هجريّهء قمريّه در اتّفاق مخدّرهء مكرّمه زوجهء خود و يكى از طلّاب محترم كه اهل فلسفه و سلوك بود و براى رعايت حال ايشان بهمراه آمده بود ، به مشهد مقدّس حضرت ثامن الحُجج عليه الصّلوة و السّلام مشرّف شدند ، و بيست و دو روز اقامت نمودند .
و به جهت مناسب بودن آب و هوا ، تابستان را در دَماوند طهران اقامت جستند . و در همين مدّت يك بار ايشان را بطهران آورده و در بيمارستان بسترى نمودند ؛ ولى ديگر شدّت كسالت طورى بود كه درمان بيمارستانى نيز نتيجهاى نداد .
تا بالاخره به بلدهء طيّبهء قم كه محلّ سكونت ايشان بود برگشتند و در منزلشان بسترى شدند ؛ و غير از خواصّ از شاگردان كسى را بملاقات نمىپذيرفتند .
يكى از شاگردان « 1 » ميگويد : روزى بعيادت رفتم ؛ در حالى كه حالشان
هامش
( 1 ) ايشان جناب محترم شيخ الفضلاء العظام حجّة الإسلام آقاى حاج شيخ أبو القاسم مرندى دامَت بركاتُه ، فرزند برومند حضرت آية الله مرحوم حاج شيخ هدايت الله مرندى رضوان الله عليه مىباشند ، كه چون به جهت سوابق مودّت و مرحمت در روز پنجم شهر محرّم الحرام 1406 هجريّهء قمريّه در بنده منزل در مشهد مقدّس تشريف آوردند ، در ضمن مذاكرات در احوال مرحوم استادنا العلّامة الطّباطبائى قدَّس اللهُ تربتَه اضافه كردند كه : در روز عيد غدير آخر ايشان كه يك ماه به رحلتشان مانده بود ، براى ديدار و زيارتشان به بيمارستان آية الله العظمى گلپايگانى در قم رفتم . ايشان در آنجا بسترى بودند ، و از قرائن معلوم شد كه در آن روز كسى براى ديدار ايشان نيامده است ، زيرا طلّاب و فضلاء همه سرگرم مراسم عيد و تشريفات آن روز بودند . من تنها در اطاق ايشان در كنارى ايستاده بودم ، تا صبيّهء ايشان كه زوجهء مرحوم حجّة الإسلام قدّوسى بود ، آمد و پهلوى تخت ايشان ايستاد و به ايشان كه مدّتها چشمهايشان بسته بود سلام كرد و گفت : آقاجان حالتان چطور است ؟ ! ايشان فقط در پاسخ گفتند : خوبم ! او هم قدرى ايستاد و رفت براى منزل خود ، و براى نگهدارى اطفال خود . من مدّتى در گوشهء اطاق ايستاده بودم كه ناگهان ايشان كه چند روز بود چشمانشان بسته بود و باز نكرده بودند و كاملًا به صورت چشمان مريض بود ، باز كرده و در حالى كه بسيار درخشان و به صورت چشمان بشّاش و عادى بود ، نظرى به من كردند . من هم موقع را مغتنم شمرده و به صورت مزاح عرض كردم : آقا ! از اشعار حافظ چيزى را در نظر داريد ؟ !
ايشان فرمودند : « صلاح كار كجا و من خراب كجا » بقيّهاش را بخوان ! من گفتم : « ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا » ! و خود ايشان فرمودند : تا به كجا ! و ايشان چشم خود را به صورت اوّل بستند و ديگر هيچ سخنى به ميان نيامد .