جهان هستى و علّت پيدايش او و عالم ، و تجاذبى بين او و مبدأ المبادى و غاية الغايات مىيابد .
و البتّه اين دو عامل مهمّ ادراك هر دو در انسان موجود بوده و هر يك مأموريّت خود را در افق ادراك و فهمى خاصّ دنبال مىكند ؛ و هر يك مستغنى از ديگرى نبوده ، و با فقدان هر يك ، عالمى از مدركات به روى انسان بسته مىگردد .
آيات و روايات وارده دربارهء لزوم پيروى از قوّهء عاقله
دربارهء لزوم قوّهء عاقله ، و عدم استغناء انسان از آن ، آيات و رواياتى وارد است ؛ و ما در اينجا فقط بذكر چند نمونه از آيات و روايات اكتفا مىكنيم .
امّا از آيات :
أُفٍّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ
. « 1 »
چون در اينجا مفروض است كه مشركين بواسطهء عبادت از غير خدا ، از پيروى قلب و وجدان استفاده مىكرده و خود را مرتبط به خداوند مىديدهاند ؛ غاية الامر بعلّت عدم تعقّل ، دچار انحراف و دگرگونى در طرز تشخيص و تطبيق شده و به محكوميّت قوّهء فكريّه ، آن خداوند را متجلّى و مقيّد در خصوص ارباب انواع و مظاهر آنها از اصنام و بتها مىشناختند .
صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَعْقِلُونَ
. « 2 »
چون در اينجا از قوّهء عاقله بهره گيرى نمىكنند ، مثل آنست كه حسّ باصره و سامعه ندارند و نيز گنگ و لال مىباشند
هامش
( 1 ) . آيهء 67 ، از سورهء 21 : الانبيآء : « افّ باد بر شما و بر آنچه غير از خدا مىپرستيد ! آيا شما تعقّل نمىكنيد ! ؟ »
( 2 ) ذيل آيهء 171 ، از سورهء 2 : البقرة : « آنان كَرانند و لالانند و كورانند ؛ پس ايشان تعقّل نمىكنند . »