هامش
مسجد گوهرشاد به پايان رسيده و مردم مشغول خارج شدن بودند ، چنان ازدحام و جمعيّتى از مسجد بيرون مىآمد كه راه را تنگ كرده بود .
در آنوقت كه در را بوسيدم ناگاه صدائى به گوش من خورد كه شخصى به من مىگويد : آقا ! چوب كه بوسيدن ندارد ! من نفهميدم در اثر اين صدا به من چه حالى دست داد ، عيناً مانند جرقّهاى كه بر دل بزند و انسان را بيهوش كند ، از خود بى خود شدم ، و گفتم : چرا بوسيدن ندارد ؟ چرا بوسيدن ندارد ؟ چوب حرم بوسيدن دارد ، چوب كفشدارىِ حرم
بوسيدن دارد ، كفش زوّار حرم بوسيدن دارد ، خاك پاى زوّار حرم بوسيدن دارد ؛ و اين گفتار را با فرياد بلند مىگفتم و ناگاه خودم را در ميان جمعيّت به زمين انداختم ، و گَرد و غبار كفشها و خاك روى زمين را بر صورت مىماليدم ؛ و مىگفتم : ببين ! اينطور بوسيدن دارد ! و پيوسته اين كار را مىكردم ، و سپس برخاستم و به سوى منزل روان شدم . آن مرد گوينده گفت : آقا ! من حرفى كه نزدهام ! من جسارتى كه نكردهام !
گفتم : چه مىخواستى بگوئى ؟ ! و چه ديگر مىخواستى بكنى ؟ ! اين چوب نيست ؛ اين چوب كفشدارى حرم است ، اينجا بارگاه حضرت علىّ بن موسى الرّضاست ؛ اينجا مطاف فرشتگان است ، اينجا محلّ سجدهء حوريان و مقرّبان و پيامبران است ، اينجا عرش رحمن است ؛ اينجا چه ، و اينجا چه ، و اينجا چه است .
گفت : آقا ! من مسلمانم ! من شيعهام ؛ من اهل خمس و زكاتم ؛ امروز صبح وجوه شرعيّهء خود را به حضرت آية الله ميلانى دادهام !
گفتم : خمس سَرَت را بخورد ! امام محتاج به اين فضولات اموال شما نيست ! آنچه داديد براى خودتان مبارك باشد . امام از شما ادب مىخواهد ! چرا مؤدّب نيستيد ؟ ! سوگند به خدا دست بر نمىدارم تا با دست خودم در روز قيامت تو را به رو در آتش افكنم !
در اين حال يكى از دامادان ما ( شوهر خواهر ) به نام آقا سيّد محمود نور بخش جلو آمدند و گفتند : من اين مرد را مىشناسم ؛ از مؤمنان است ، و از ارادتمندان مرحوم والد شما بوده است !
گفتم : هر كه مىخواهد باشد ؛ شيطان بواسطهء ترك ادب به دوزخ افتاد !
در اين حال من مشغول حركت به سوى منزل بوده ؛ و در بازار روانه بودم ، و اين مرد