بگوئيم .
و اگر از زيد بپرسيم تو كيستى ؟ نمىگويد : من زيدم ؛ بلكه مىگويد : من حقّم و منظور آن درويش از خود جويم : حقّ است تبارك و تعالى .
آنوقت براى زيد چه موقعيّتى مىتوان فرض كرد در صورتى كه بگوئيم زيد فانى شد در حقّ تعالى ؟ قرآن به اين عبارت فرموده است :
وَ إِلَيْهِ تُقْلَبُونَ
« 1 » تلميذ : اگر بگوئيم كه : معرفت ذات حقّ براى بشر ممكنست ؛ و معناى فنا نيستى مطلق است ؛ و معرفت حقّ حقّ المعرفه بدون فنا ممكن نيست ؛ و مراتب ما دون فنا از معرفت نسبى است .
و از طرفى هم مىدانيم : كه در ذات حقّ هيچ تعيّنى وارد نمىشود ؛ براى اينكه لازمهاش تجزيه است و جلّ جناب الحقّ أن يكون مثارا للكثرة و التّعيّن و لا هو الّا هو .
و در ذات مقدّس حقّ غير از حقّ متصوّر نيست كه بگويد : غير از حقّ نيست ؛ در اين صورت جمع بين اين چند مسئله را چطور مىتوان نمود ؟
ما به هيچوجه من الوجوه نمىتوانيم بگوئيم : زيد حقّ شد و ضمير به زيد كه همان عين ثابت است برگردد ؛ چون زيد حقّ نمىشود به جهت آنكه معناى زيد تعيّن است و تعيّن خلاف اطلاق است ؛ و حضرت حقّ مطلق است باعلا درجه از اطلاق .
و آن موجود فانىشدهء در حق در وقتى كه تعيّن داشت ؛ و زيد بود فانى نشده بود ؛ وقتى كه فانى شد زيد نيست و تعيّن ندارد .
مثل اينكه بگوئيم : زيد نيست شد ؛ نابود شد ؛ عدم شد ؛ هلاك شد ؛ درست كه بالاخره ضمير شد در هر حال مرجع مىخواهد ؛ ولى لازم نيست مرجع آن عين ثابت بوده باشد .
در قضايائى كه موضوعات آن عين ثابت ندارند مثل آنكه مىگوئيم : اجتماع نقيضين محال است ؛ و يا آنكه شريك البارى معدوم است ؛ چه مىكنيم ؟ و ضمير را بچه برمىگردانيم ؟
بيك مفهوم از جمع نقيضين و يك مفهوم از شريك البارى كه تصوّر و فرض تحقّق آن را در خارج مىكنيم و سپس حكم به محاليّت و معدوميّت آن مىنماييم ؛ همينطور
هامش
( 1 ) آيهء 21 از سورهء 29 عنكبوت : و بسوى خدا شما واژگون مىشويد !