تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مهر تابان ( طبع قديم ) ( فارسى ) — صفحة 184

مساهمون:

ص١٨٤
ما نمىتوانيم فناى در ذات خدا را انكار كنيم ؛ و نه مىتوانيم معناى فنا را تغيير دهيم ؛ و نه مىتوانيم تصوّر كنيم كه زيديّت زيد و عين ثابت او در ذات اقدس حقّ وارد شده است ؛ و در عين حال مىگوئيم : زيد فانى شد در حقّ . بسيار خوب بعهدهء شما باشد كه مرجع ضمير زيد را مشخّص فرمائيد ! و محلّ عين ثابت او را معيّن كنيد ! شما كه مىگوئيد عين ثابت دارد ! ما عرض مىكنيم عين ثابتش با فناء در حقّ درهم شكست ؛ و نه عين و نه اثر و نه اسم و نه رسم از او نماند . آيا معرفت خدا براى بشر ممكنست يا نه ؟ آرى ممكنست براى بندگان مخلّصين خدا .
سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ
« 1 » و آيا معرفت تامّ بدون فنا ممكنست يا نه ؟ ابدا ممكن نيست ؛ چون در حال غير فنا غيريّت است و انانيّت ؛ و غير خدا چگونه مىتواند خدا را بشناسد ؟ هر درجهء ما دون فنا را بگيريم ، معرفت بذات حقّ نسبى است ؛ و حقّ معرفت حاصل نشده است . اگر در حال فنا از زيد بپرسيم : تو كيستى ؟ چه جواب مىدهد ؟ آيا جواب مىدهد : من زيدم ؟ آيا جواب مىدهد : من حقّم ؟ ابدا ابدا او اصلا جواب نمىدهد ؛ زيرا ما از زيد سؤال مىكنيم ؛ و در حال فنا زيد فانى است ؛ زيد نيست ؛ در اينجا زبان‌ها لال و گوش‌ها كر است ؛ خود خداوند به عزّت و عظمت خود پاسخ مىدهد : لله الواحد القهّار مىگويد : حقّ حقّ است . حضرتعالى مىفرموديد : درويشى در تبريز حركت مىكرد ؛ و در كوچه و بازار مىگذشت و پيوسته مىگفت : وى جويم وى جويم مدّتى به همين منوال بود ؛ بعد مىگفت : خود جويم ؛ خود جويم . يعنى چه ؟ آيا معناى آن اين نيست كه دنبال خدا مىگشته است ؛ و بعد از كاميابى و حصول حال فنا ديگر خود را گم كرده است ؛ و پيوسته دنبال خود مىگشته كه
هامش
( 1 ) آيه 160 از سوره 37 صافّات : پاك و منزّه است خدا از آنچه را كه او را به آن وصف مىكنند مگر بندگان مخلص خدا .