هيچ موجودى دوست ندارد از هستى خود بگذرد و نيست و نابود گردد ؛ پس بنابراين به فناء مطلق دعوت كردن ، باندكاك و هستى محض خواندن ، دعوت كردن به از بين رفتن اصل هويّت و انّيت و تعيّن است ؛ و مآلش به از بين رفتن عين ثابت است .
و غريزهء انسان اجازه نمىدهد كه انسان خود را از هستى به نيستى بيندازد .
اين يك اشكال اشكال ديگر آنكه اگر ما بگوئيم فناء نيستى مطلق است ؛ و ديگر عين ثابت باقى نمىماند ؛ در اين صورت در حال بقا و زوال فنا كدام موجودى تعيّن پيدا مىكند ؟ بعد از فنا ديگر موجودى نيست ؛ تا در بقا بدان هويّت رجوع كند ؟ و در اين صورت بايد ملتزم شويم كه بقاء ديگر بقا نيست ؛ بلكه حدوث جديدى است .
اين محصّل اشكال است ؛ و دفع آن مشكل نيست ؛ زيرا عبور از هستى به نيستى عبور از تعيّن باطلاق است ؛ و در حقيقت معاوضهء درهم با دينار .
و امّا در مورد بقاء ملتزم مىشويم كه جميع موجودات فانيه در فنا مىمانند ؛ و بعد از فنا بقائى ندارند ؛ و بواسطه رجوع به خدا قوس صعود پايان مىپذيرد ؛ و دائره كامل مىگردد ؛ من الله و إلى الله ؛ و اما خصوص افرادى از انسان كه حقيقتا بقاء دارند براى آنها فناء به تمام معنىالكلمه حاصل نشده است ؛ و در صورت حصول فناى كامل ديگر از آنها عين و اثرى بجاى نخواهد ماند ؛ و شواهد براى اين مطلب بسيار است .
علّامه : اين حرفها درست است ؛ ولى اينكه مىگوئيد : زيد فانى شد ضميرش به كجا برمىگردد ؟ جمله ضمير مىخواهد ؛ زيد فانى شد ؛ ضميرش به زيد برمىگردد ؛ پس زيديّت زيد كه همان هويّت اوست ثابت است .
تلميذ : آيا مىخواهيم زيديّت زيد را قبل از فنا بدست آوريم يا در حال فنا ؟
قبل از فنا زيد زيد است ؛ عين ثابت دارد ؛ هويّت و انّيت دارد ؛ امّا بعد از فناء ديگر زيد نيست ؛ و در آن حال نه اسمى و نه رسمى و نه ضميرى و نه عين و اثرى از او نيست .
وقتى كه مىگوئيم زيد فانى شد ؛ آنجا زيد نيست ؛ آنجا عالم وحدت است ؛ در عالم وحدت اسم نيست ؛ زيد فانى در حال فنا ديگر زيد نيست ؛ آنجا حقّ است و بس .
و براى ضمير بنحو استخدام بيان مىكنيم ؛ زيد فانى شد ؛ يعنى آن هويّتى كه قبل
مهر تابان ( طبع قديم ) ( فارسى ) — صفحة 175
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١٧٥