اين مثال مراتب نور حسّى بسيار مثال خوبى است ؛ و مطلب را تقريب مىكند ؛ و اين مثال نور حسّى عنوان براى نور واقعىّ و حقيقىّ كه حقيقت وجود است مىباشد .
[ در بيان مطلب تشكيك وجود و مطلب وحدت عرفاء بالله ]
تلميذ : در قضيّهء تشكيك وجود ، مراتب كثيرهء وجود داراى هستى واقعىّ و اصالت هستند ؛ و وجود واحد ، حقيقتا با خود وجود كه ما به الاشتراك بين جميع مراتب است ، موجب اختلاف مراتب گرديده ؛ و بنابراين حقيقت وجود بالشّدّة و الضّعف و التّقدّم و التّأخّر و غيرها اختلاف واقعىّ پذيرفته است ؛ و بنابراين اين وجود واحد مشكّك ، داراى افرادى است كه اشخاص مختلفه از وجود بوده ؛ و مفهوم وجود و موجود بر اين افراد صادق است .
و اصل طبيعت وجود خارجىّ كه واحد و بسيط است ، و اين سلسله از وجود را تشكيل داده است ، بدون شكّ داراى وحدت بالصّرافه مىباشد ؛ چون ديگر چيزى نيست در قبال آن ، تا از اين جهت بعنوان عدد معنون گردد ؛ و اين طبيعت خارجىّ طورى است ، كه كلّما فرضت له ثانيا عاد أوّلا و كلّما فرضته خارجا عنه كان داخلا فيه .
بعلّت آنكه صرف است ؛ و معناى صرف اينچنين است .
و امّا درجهء بالاى از وجود كه واجب فرض شده است گرچه بدون شكّ واجد تمام كمالات درجات ما دون خود هست ؛ و تمام مراتب با اسقاط حدود عدميّه و ماهويّه در آنجا بالفعل موجود است ؛ ليكن بدون شكّ يك چيزى در بين هست ، كه آن درجهء بالا را از درجات ديگر امتياز داده است . و آن غير از اسم و عنوان غيريّت نيست كه آن وجود را از وجود مراتب پائين ؛ يا آن مرتبهء از وجود را از مراتب پائين متمايز گردانيده است .
به طورى كه گرچه وجودهاى پائين در آن بدون حدودها وجود دارند ؛ ولى با وجود اين حدود خارج از آن مىباشند ؛ و نفس اين خروج مستلزم حدّ و فاصلهاى است كه اين دو را از هم جدا مىكند ؛ و اين منافات با صرافت دارد . لذا صرافت ديگر در قبالش عددى نمىتوان فرض كرد ؛ و ما در اينجا عنوان عدد را آوردهايم .
گرچه اين وجود در بالا قرار گرفته و جنبهء علّيّت دارد ؛ ولى بالاخره بين علّت و معلول نيز عدد موجود است ؛ و نفس منطوى بودن معلول در علّت با اسقاط حدوده موجب اتّحاد و وحدت معلول با علّت نمىگردد .