شرح
عقول مجرد تسرمدى غير از تسرمد حق ندارند و باقى به بقاى حقاند نه باقى به ابقاى حق .
بين اين دو معنا فرق دقيق و لطيفى است كه درك آن صعوبت دارد . بيان فرق اين دو اين است كه از براى هر موجود طبيعى ، غايت ذاتىاى است كه موجود طبيعى ذاتا و قهرا به آن متوجه است ، توجه موجودات اين نشأه به عالم عقل و عالم ربوبى جبلّى و فطرى و هر سافلى طبعا متحرك به طرف آخرت است و هر ناقصى متوجه كامل و هر موجود بالقوهاى ملتجى به موجود بالفعل است ، كمال و فعليت هر موجودى به وجود شديدتر و قوىتر از خود مىباشد . لذا كمال جسم به صورت طبيعى و كمال طبايع جرمى به صورت عقلى و نورى است و چون باطل و عبث در طبيعت وجود ندارد ، حتما بايد موجودات به غايت اصلى خود برگردند و اتصال آنها به عقل ممكن الحصول باشد و اگر نهايت موجودات اتصال به عقول نباشد ، جعل و ايجاد چنين ميل طبيعى و جبلى در نهاد و باطن جميع موجودات عبث و باطل است « لا باطل و لا عبث في الوجود » « 1 » .
امكان اتصال به عالم تجرد و عقل يا امكان استعدادى است و يا امكان فطرى و فعلى است . عقول مجرد بلكه موجودات برزخي ، جميع كمالات وجودى آنها از ازل حاصل است و چون احتياج به شرايط و معدات وجودى ندارند ، از كمالات لايق به خود ممنوع نبوده و آنچه از كمال براى آنها امكان داشته ، براى آنها حاصل شده است .
موجودات مادى چون براى نيل به كمالات به امكان استعدادى احتياج دارند و وجود آنها بر شرايط و معداتى توقف دارد ، گاهى به حسب اتفاق چون عالم آنها عالم اتفاق است به واسطهء پيدايش برخى از موانع بعضى از افراد اين عالم از كمال لايق به خود ممنوع گردند .
ولى چون عنايت حق ايصال موجودات اقتضا مىنمايد به كمالات لايق خود را اقتضا مى نمايد و قسر اكثرى و دائمى محال است ، ممنوعين از كمال ، نسبت به واصلين به كمالات خود قليل و معدودند .
هامش
( 1 ) . چون علم عنايى حق اقتضاء مىنمايد كه هر موجودى را به كمالات لايق به آنها برساند و نظام طبيعى تابع نظام ربانى است .