شرح
مهم فلسفهء الهى و از دقايق مبانى حكمى است ، ناچار لازم دانستم توضيح بيشترى در اين مطلب بدهم .
صرف هر حقيقت و حقيقت صرف آن حقيقتى را گويند كه خالى از كافهء متقابلات آن حقيقت باشد و به هيچ نحوى از انحاء ، به عدم آن حقيقت متصف نباشد . مثلا بياض صرف بياضى را گويند كه متصف به عدم هيچ نحوى از انحاى سفيدى نشود ، و آنچه سفيدى فرض شود ، داخل در اين حقيقت صرف باشد ، صرف حقيقت بياض واجد جميع مراتب سفيدى و فاقد جميع مراتب سياهى مىباشد . روى اين ميزان نمىشود بياضى فرض كرد كه اين وجود صرف سفيدى واجد آن نباشد ، اگر چنانچه واجد آن نباشد قهرا محدود مىشود به حدى از بياض كه بالاتر از آن حدى متصور است ، اين بياض ، مركب مىشود از جهت وجدان كه عبارت است از دارا بودن آن ، مرتبهاى از سفيدى را و جهت فقدان كه عبارت است از نداشتن مرتبهاى از سفيدى ديگر را از سنخ خود و اين ، همان تركيب از جهت وجدان و فقدان است ، و همين طور وجود صرف ، وجودى را گويند كه غير از جهت وجودى كه مساوق با وحدت است چيزى در او ملحوظ نشود ، و وجودى جامعتر و كاملتر از آن متصور نباشد ، از تمامى جهات عدمى و كافهء مفاهيم و ماهيات ، معرا و منزه باشد ، هر امر وجودى و آنچه را كه به نواقص و جهات شرور و عدميات راجع است از آن مرتفع گردد به طورى كه صادق باشد بر او « وجود كلّه و قدرة كلّه و علم كلّه » . پس واجب الوجود بالذات آن موجودى را گوييم كه از جميع جهات عدمى و تمامى حيثيات امتناعى و كافهء مفاهيم و ماهيات ، منزه باشد ، وجودش بالذات و للذات - كه عبارت است از ضرورت ازلى و ملازم با طرد عدم و استغناى از غير در مرتبهء ذات - بوده باشد و به عبارت اخرى مستقل و قائم بالذات و جامع جميع صفات وجودى و متصف به كافهء اسماى لطفى و قهرى ، جلالى و جمالى و منشأ ظهور و بروز جميع ماهيات و مصدر كافهء فعليات باشد .آنچه از نعت جلال آمد و از وصف جمال * همه در روى نكوى تو مصوّر ديدمو معناى واجب الوجود بالذات آن شد كه تمامى جهات وجودى را در مرتبهء ذات و نفس