يجب أن تنتهي إلى واجب الوجود ببرهان مشرقي و هو أن يقال : الموجود إمّا حقيقة
شرح
است » كه عبارت از وجود مطلق عارى از قيد اطلاق باشد ( مراد از لا به شرط نفس طبيعت وجود « بما هىهى » است ، يعنى حقيقت صرفهء وجود من دون اعتبار تجريد و تخليط ) . اين حقيقت نه كثرت دارد و نه تركيب و نه صفت و نه نعت . از او به مقام لا اسم له و لا رسم له و لا نسبة و لا حكم ، بل وجود بحت و غيب مجهول و كنز مخفى و عنقاى مغرب تعبير نمودهاند و قولنا : « إنّه موجود » هو للتفهيم لا أنّ ذلك اسم حقيقي له ، بلكه اسم او عين صفت او و صفتش عين ذات او است . منشأ كمال او نفس حقيقت وجود مىباشد كه قائم به ذات و متشخص به نفس است و با آن كه حقيقت واجب ، وجود مأخوذ به شرط لا است يعنى به شرط عدم اشيا و به شرط عدم تعينات امكانى كه از او به مرتبهء احديت و غيب اول و تعين اول تعبير نمودهاند ، قائلين به قول اول حقيقت وجود را أوسع از اين مرتبه دانستهاند و اين مرتبه را اول تجلى حق دانسته و گفتهاند : اول تعينى كه حقيقت وجود به خود مىگيرد ، همين تعين است .
محققان از عرفا و اوليا قول اول را اختيار كردهاند و بعضى ديگر از مشايخ بر قول ثانى هستند . ولى همان طورى كه قائلان به قول اول حقيقت واجب را منزه از حدوث و جهات تركيب و تعينات امكانى دانستهاند ، فريق ثانى هم همين جهت را مراعات فرمودهاند ، و حق را در مقام ذات از اتحاد با اشيا و ماهيات منزه مىدانند و تجلى حق به اشيا را مثل فرقهء اول همان ظهور فعلى و تجلى فعلى و سريان حق در اشيا را ، سريان فعلى و بالجمله ما هو من صقع الحق را وجود منبسط و وجود عام و نفس رحمانى و حق مخلوق به هويت سارى و فيض اطلاقى « و المشية و الإرادة العنائية » و غير اينها از القاب شامخ دانستهاند .
بعد از معلوم شدن اين مطلب مىگوييم : حيثيت بر دو قسم است : حيثيت تقييدى و حيثيت تعليلى . تقييدى عبارت از حيثيتى است كه مكثّر ذات موضوع باشد . و حيثيت تعليلى ، عبارت از امرى خارج از ذات موضوع است ، مثل اين كه بنابر اصالت وجود ، ماهيت كه امر اعتبارى و به تبع وجود موجود است ، در انتزاع موجوديت از آن محتاج به حيثيت تقييدى است ، يعنى ماهيت ، بالذات موجود نيست و به تبع وجود موجود است . در اين مقام وصف موجوديت از براى ماهيت وصف به حال متعلق ماهيت است كه وجود باشد .