و كلّما زاد عليها تعين و تشخص خارجى حتى صار هو الشخص بعد عن التصور و أبى عن الوجود الذهني و خفى و لا يتصور .
و بقوله : « إذ به يتشخّص كلّ متشخّص و يتحصّل كلّ متحصّل و يتعيّن كلّ متعيّن و متخصّص و هو متشخّص بذاته و متعيّن بنفسه كما ستعلم » . يظهر صحّة ما قلنا : إنّ التشخّص هنا ذاتي ، و يتمّ التقريب أعني أخفائية ماهية الوجود و كنهه تصوّرا .
« و أمّا أنّه لا يمكن تعريفه ، فلأنّ التعريف إمّا أن يكون بحّد أو برسم . و لا يمكن تعريفه بالحدّ ، حيث لا جنس له فلا فصل ، فلا حدّ له » [ 1 ] . الفقرة السابقة لبيان عدم
شرح
[ 1 ] وجود به حسب مفهوم و حقيقت ( يعنى وجود مفهومى و حقيقت خارجى وجود ) چون از مقولات جوهريه و عرضيه خارج است و از سنخ ماهيات نمىباشد ، قابل تعريف نيست .
علت خروج مفهوم يا مصداقى از مقولهء جوهر يا عرض همانا صدق آن مفهوم و يا تحقق آن حقيقت در اكثر از يك مقوله مىباشد ، چون بين مقولات به اعتبار نفس ذات تباين است و صدق دو مقوله بر شىء واحد مستلزم اجتماع متقابلين است .
بنابر اصالت وجود نه تنها وجود مفهومى از مقولات خارج است ، بلكه حقيقت خارجيهء وجود از مقولات « دهگانه » خارج و باعث ظهور همهء مقولات جوهرى و عرضى مىباشد ، در احكام سلبيهء وجود بيان شده است كه وجود با آن كه بالذات نه جوهر است و نه عرض ، معذلك با جوهر جوهر و با عرض ، عرض است .
حقيقت وجود به حسب هويت خارجيه بسيط بلكه أبسط البسائط است ، به اعتبار مفهوم نيز شامل همهء معانى و مفاهيم مىشود . شئون خارجيهء وجود نيز همين حكم را دارند نظير علم و قدرت و اراده . در اين مسئله سرّ عظيمى است كه بسيارى از اشكالات وارده در باب علم و قدرت و اراده حل مىشود ، لذا مفاهيم و معانيى كه خارج از مقولاتند ، قابل تعريف نمىباشند . وجود نه معناى جنسى است و نه نوعى و نه عرضى ( عرضى باب ايساغوجى ) پس وجود را نمىتوان به حد چه ناقص و چه تام - تعريف نمود ، از آن جايى كه به همهء متخالفات و متضادات صدق مىكند ضد و ندّ ندارد . چون ظهور متخالفات و متضادات به وجود است ، در اصل حقيقت خارجى وجود جميع جهات متقابله از ظهور ، خفاء ، اوليت و آخريت استهلاك دارند . قوام و تحقق اصل وجود به نفس ذات وجود است . آنچه كه در