دوم : « 1 » صعوبت قطع علاقه از دنيا و اموال است . و اين ترس از مرگ نيست ، بلكه غم مفارقت از بعضى زخارف فانيهى دنيويّه است ؛ و علاج اين خوف ، قطع علاقه از آنها است . سوم : خوف از شماتت دشمنان و تصوّر خوشحالى ايشان است . و شكّى نيست كه اين از وسوسهى شيطان است ؛ زيرا كه شماتت و شادى ايشان نه به دين ضرر مىرساند و نه به ايمان و نه بدن را از آن المى حاصل مىشود و نه جان [ را ] .
چهارم : خوف ضايع شدن اهل و عيال و ذلّت و خوارى آنها است . و اين خيال از وساوس شيطانيّه است ؛ زيرا كه صاحب اين خوف خود را منشأ اثرى مىداند و از براى وجود خود مدخلى در عزّت و ثروت و قوّت ديگران مىپندارد ؛ و حال آن كه به تجربهى صادقه معلوم شده كه غالب يتيمانى كه در طفوليت ، پدر از سر ايشان رفته ، ترقّى ايشان در امور دنيا و آخرت بيشتر بوده از اطفالى كه در آغوش پدر پرورش يافته بودند . و هر كه خاطر جمع و مطمئن بوده به جهت مالِ اندوخته ، عاقبت اولادِ او به فقر و تهى دستى و به ذلّت و پستى گرفتار شدهاند . پس بايد عاقل ، خيرخواه اهل و عيال خود باشد و امور ايشان را به خالقشان گذارد ؛ « نِعْمَ المَوْلى وَنِعْمَ النَّصِيرُ » . « 3 » پنجم ، آن كه خوف او از عذاب الهى باشد به واسطهى معاصى . و اين قسم خوف ،