است از آدمىزاد خيره سر ، كه يقين به مرگ و رفتن در قبر دارد و از خواب غفلت بيدار نمىشود و در فكر كار آن جا نمىباشد .
خانه پر گندم و يك جو نفرستاده به گور * برگ مرگت چو غم برگ زمستانى نيست « 3 »
پس كسى كه داند عاقبت او مرگ است و خاك قبر بستر او است و كِرم و مار و عقرب هم نشين او و زيرزمين جايگاه او ، سزاوار است كه حسرت او بسيار و اشك چشمش پيوسته جارى بر رخسار باشد و فكر و ذكرش منحصر در همين بليّه باشد .
« باغبانا ! ز خزان بى خبرت مىبينم * آه از آن روز كه بادت گل رعنا ببرد
رهزن دهر نخفته است مشو ايمن از او * اگر امروز نبرده است كه فردا ببرد « 4 » »
پس بر هر طالب نجاتى لازم است كه هر روز ، گاهى مردن را ياد آورد ، و زمانى متذكّر گردد حال امثال و اقران و ياران و دوستان را كه از دنيا رفته و در وحشت آباد گور تنها خفتهاند ، و ياد آورد صورت و هيأت و آمد و شد ايشان را . و فكر كند كه حال چگونه خاك صورت ايشان را از هم ريخته و اجزاى ايشان را در قبر از هم پاشيده . زنانشان بيوه و گَرد يتيمى بر چهرهى اطفالشان نشسته و خانهها از ايشان خالى مانده و نامشان از صفحهى روزگار بر افتاده . پس يك يك از گذشتگان را به خاطر گذراند و ايّام حيات و خنده و نشاط شان را ياد آورد و اميد و آرزوها و سعى ايشان را در جمع نمودن اسباب زندگانى تصوّر نمايد . « 1 » پس ياد كند كه الحال در قبر مفاصلشان از هم
هامش
( 3 ) . سعدى ، كليات ، مواعظ ، قصايد فارسى ، موعظه و نصيحت ، ص 708 .
( 4 ) . حافظ ، ديوان اشعار ، غزليات ، شماره 124 ، ص 196 .
( 1 ) . از دورانِ مُلك پدر ياد كن دل از بند انديشه آزاد كن
چنان روزگارش به كنجى نشاند كه بر يك پشيزش تصرّف نماند .
( بوستان ، باب اول در عدل و تدبير و رأى ، حكايت قزل ارسلان با دانشمند .
منه رحمه الله .