جدا شده . زبان گفتارشان خموش و خورش مار و مور گشته و دهان هايشان پر از خاك گشته . پس اى جان برادر ، لختى به قبرستان رو و بر خاك دوستان گذرى كن و بر لوح مزارشان نگاه اعتبارى بنما و تفكّر كن كه در زير قدمت به فاصلهى دو ذرع چه خبر و چه صحبت است . سعدى :
« زدم تيشه يك روز بر تلّ خاك * به گوش آمدم نالهاى دردناك
كه زنهار اگر مَردى آهسته تر * كه چشم و بناگوش و روى است و سر « 2 » »
* * *
جهاندار بودم من اندر جهان * شدستم برابر به خاك اين زمان
پس چون به نظر اعتبار نگرى رفقايت را بينى كه با خاك تيره يكسان گشته و آشنايان را نگرى كه نالهى حسرتشان از فلك گذشته . ترك دوستى گفتهاند و روى از ما نهفتهاند . پدرانند مهر پدرى بريده و مادرانند دامن از اطفال كشيده . برادرانند برادرى را فراموش كرده و گردن كشانند . سر به گريبان مذلّت كشيده . سلاطين و تاجورانند كه نيم خشتى در زير سر نهاده . لشكر كشانند تنها و بى كس مانده . يوسف جمالانند كه كرمها بر صورتشان آرميده . نودامادانند كه به عوض زُلف عروسان مار
سياه در گردن پيچيده . عروسانند كه در حجلهى قبر هم آغوش مار و مور گشته .
تاجرانند كه بى سود و سرمايه در حجرهى قبر افتاده و هكذا :
« هر آن ذرّه كه آرد تند بادى * فريدونى بود ياكى قبادى
كفى گل در همه روى زمى نيست * كه در وى خون چندين آدمى نيست » « 1 »
پس بعد از آن به عاقبت كار خود تأمّل كن كه تو نيز مثل ايشان خواهى گشت ، و عمرت به سر آيد و علامت مرگ در تو ظاهر شود و اطبّا از معالجهات دست كشند .
هامش
( 2 ) . بوستان ، باب نهم در توبه و راه صواب ، حكايت 7 ، ص 425 .
( 1 ) دحله گودال چاه و در چاپى ديگر دجلهاى