يا اين خانه را تمام كنم ، بعد از آن دست از دنيا كشم و در گوشهاى به فراغت مشغول عبادت شوم . و هر شغلى كه تمام شود شغلى ديگر روى مىدهد . و هر روز امروز و فردا مىكند كه « ناگهان بانگى برآمد خواجه مرد » . و اين بىچاره غافل است از اين كه ، آن كه او را وعدهى فردا مىدهد فردا هم با او است ، و آن كه فراغت از شغل دنيا حاصل نمىشود و فارغ كسى كه يكبارگى دست از آن بردارد . و علاج آن به معالجهى مرض حبّ دنيا است كه گذشت ، و به ملاحظهى احوال اين عاريت سرا و بى وفايى آن چه آن كه :
جهان اى پسر ملك جاويد نيست * ز دنيا وفادارى اميد نيست « 1 »
و استماع كند مواعظ و نصايح ارباب نفوس مقدّسه را و تأمّل كند كه شايد تخته تابوت او امروز در دست نجّار باشد ، يا كفن او از دست نسّاج برآمده ، يا خشت لحد او از قالب بيرون شده باشد ؛ پس چاره در كار خود كند و بگويد :
ما لَكَ فى الخَيمَةِ مُستَلقِياً * وانتَهضَ القَومُ و شَدُّوا الرِّحالَ « 1 »
يعنى :
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش * كى روى ؟ ره ز كه پرسى ؟ چه كنى ؟ چون باشى ؟
[ كوتاهى آرزو ]
و ضدّ آن ، قصر امل است كه كم اميدى به دنيا باشد . و آن شعار اهل ايمان و سيرت خوبان و نيكان است . حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمودند كه : « چون صبح كنى فكر شب را
هامش
( 1 ) . بوستان ، باب اول در عدل و تدبير و رأى « گفتار اندر بى وفايى دنيا » ؛ همچنين نورالدين عبدالرحمن جامى اين چنين سروده است :
اى پسر ملك جهان جاويد نيست * بالغان را غايت اميد نيست
ر . ك : هفت اورنگ ، سلامان و ابسال « وصيت كردن پادشاه سلامان را » .
( 1 ) . سعدى ، كليات مواعظ ، قصايد فارسى « در تنبيه و موعظه » ، 729 .