خصوص اين صفت مذمّت بسيار وارد شده . و در صفت بخل حديثى در مذمّت آن مذكور شد كه دلالت تمام داشت بر كثرت بدى اين صفت . و اقسام سخنان بى فايده بسيار است و ضابطهى آن تكلّم كردن به سخنى است كه اگر نگويى ضرر دينى يا دنيوى به تو نرسد و امر تو معطّل نماند . پس هر چه از اين قبيل است لغو و فضول است ؛ مانند حكايات سفرها و چيزهايى كه ديده و تعريف شهرها و ميوهها و هواهاى آنها ، و احوال مردمان و امثال اينها كه غالباً به آن مبتلايى م . پس هان اى عزيز من ! وقت تهيّهى سفر عقبا از آن تنگتر است كه ما مسافران را فرصت بار بستن ، چه جاى فارغ نشستن و حرفهاى بى فايده گفتن باشد .
كاشكى قيمت انفاس بدانستندى * تا دمى چند كه مانده است غنيمت شمرند
و بدان كه هم چنان كه كلام بى فايده بد و موجب خسران ابد است ، همچنين سؤالهاى بى فايده نيز مذموم ، بلكه مذمّت آن بيشتر و مفسدهى آن شديدتر است ؛ مثل آن كه كسى را بينى كه تردّد مىكند ، گويى از كجا مىآيى ؟ يا كجا مىروى ؟ يا از كسى پرسى كه امروز روزه گرفتهاى يا نماز شب مىخوانى ؟ و امثال اينها . چه بسا باشد كه آن شخص به ملاحظهاى نخواهد اظهار كند ، پس يا دروغ مىگويد يا تَورِيه مىكند يا سكوت مىنمايد ، و تو يا باعث گناه يا موجب زحمت او يا اهانت خود گشتهاى ! و از اين قبيل است سؤال از مرض و لاغرى . و بدتر از همه آن كه در نزد مريض شدّت مرض او را بيان كنى ؛ كه همهى اينها علاوه بر آنكه سخن لغو است باعث ايذا و گناه و شكستن خاطر مىشود . و سبب اين نوع سخنان يا حرص بر شناختن چيزهاى بى فايده است ، يا خوش مشربى كردن تا مردم به صحبت او ميل كنند ، يا گذرانيدن وقت و به سر آوردن روز و شب . و همهى اينها از پستى قوّهى شهويّه و متابعت هواهاى نفسانيّه است و علاج آن بعد از تأمّل در بدى آن و خوبى خاموشى و تذكّر مرگ و محاسبه بر آنها ، آن است كه از مردم مهما امكن گوشهگيرى