فراهم آمده است . و هم تلاشى متقابل در اندامهاى بدن و افعال آنها نيز وجود دارد ، پس به همان گونه كه چشم بايد چيزى را ببيند تا دست آن را بردارد ، به همان گونه هم دست از چشم حمايت مىكند و مايهء آزردن و ناراحت شدن را از آن دور مىسازد ؛ چيزى كه هست گردش خون در همهء اندامها به نسبت نيازمنديهاى آن اندامهاست نه بر مبناى خودخواهى و جانبدارى و تبعيض ، پس قلب - مثلا - خون را بيش از آنچه عضوى نيازمند است به مصرف آن عضو نمىرساند ، و همچنين به مخ يا چشم مقدارى بيش از آنچه به آن نياز دارند نمىدهد ، و به همين گونه است در ديگر جاها .
2 - هدف نهايى اجتماعى :
هدف نهايى از آفرينش انسان ، به صورتى متفاوت در موهبتها و تواناييها ، همانا تكامل افراد و جامعه است به تكاملى روحى و معنوى و خدماتى ، چه آنان زندگيهاى متفاوتى دارند ، و - چنان كه ديديم - هر يك براى ديگران و ديگران براى او كار مىكنند . و اين خود مقتضى حركتى كمالى و روحى است ، علاوه بر اصل جريان امور و به هم پيوستن صفها و رسيدن گروهها به كمال در گذراندن معاش و كسب تكامل .
و آشكار است كه انسان هنگامى فرصت آن پيدا مىكند كه براى اجتماع فردى مفيد و خدمتگزار باشد ، و در همكارى و هميارى و به جريان انداختن حركات سازنده شريك ديگران شود ، كه از قوت و روزى و معيشت - در سطحى نزديك به ديگران - بهره مند باشد ، و از زيانهاى كوبندهء فقر و بىفرهنگى ، و پيامدهاى سقوط آور شخصيّت انسانى و مواهب خلَّاق آدمى ، احساس ايمنى كند ، و گر نه از وجود فرد ، بعنوان عضوى فعّال و با نشاط در جامعه ، چيزى به دست نمىآيد .
در پرتو آنچه گذشت ، ناصوابى اين گفته معلوم مىشود كه :
« تفاوت ميان مردم در مواهب و استعدادها ، مجوّزى براى لزوم وجود فرقهاى معيشتى و تفاوتهاى اقتصادى بزرگ است » ، اين سخن به عبثگيرى شأن انسان ، و اهمال كردن در امر جامعه مىانجامد ، و ستمگرى و به هدر رفتن استعدادها را به جاى ثمربخش بودن آنها روا