امّا بيان دليل وجود خطّ در دايره اين است كه دايره محسوسه ظاهر الوجود است ، پس هرگاه و اصل كنيم ما ميان مركز محسوس و ميان محيط به خطّى بعد از وسط دايره و آن را نقل كنيم به « 1 » طرف خطّى كه نزد محيط است به جزء آخر « 2 » ، يعنى مطوّل كنيم خطّ را اگر منطبق نشود بر آن محيط پس از دو حال به در نيست ، اين عدم انطباق اگر از جهت زيادتى جزئى « 3 » است تمام زايل مىكنيم آن را ، و اگر از جهت نقصان آن است پس آن نقصان را تمام و تدارك مىكنيم ، و اگر از جهت نقصان اقلّ از جزء است يا زياده بودن اقلّ از جزء لازم مىآيد انقسام جوهر و از « 4 » امكان اين عمل نيز ، يعنى از فرض مذكور لازم مىآيد انقسام نقطه جوهرى كه جزء لايتجزّى باشد با وجود آن كه شما كه قائلين به جزئيد قائل به انقسام نيستيد ، و لازم است بلاشكّ امكان عمل انطباق و وقوعش چنانچه در اعمال مىشود . و چون جمعى از متكلّمين و حكما قائل به جزء هستند الزاما اين حرف به ايشان گفته مىشود .
و حاج محمود در شرح اين متن گفته : « فتشبيه احد الوجودين بالآخر لاشتراكهما فى موجدهما و معيّنهما ، لا فى أنّ وجود احدهما فرع وجود الآخر ليتوجّه أنّ هذا قياس فقهى ليس اعتداد فى امثال هذا المواضع ، فلا حاجة الى ما ذكره بعض الشّرّاح من أنّ معنى قوله هذا : أنّ الخط المستقيم موجود فكذا الدائرة ، لأنّ هذا الخط اذا اثبت
هامش
( 1 ) . م ، الف : بعد از آن نقل كنيم
( 2 ) . ن : از آن
( 3 ) . م : جزئيت
( 4 ) . ن : - از