قال : و منه الشمّ ، و يفتقر الى وصول الهواء المنفعل من ذى الرايحة الى الخيشوم . « 1 »
شمّ : قوتيست در دماغ كه در دو زيادتى كه شبيه به سر پستان است مىباشد ، ليكن اين دو زيادتى از جانب بالاى دماغ است ، و به نرمى سر دماغ نيست ، و به صلبى عصب هم نيست ، بلكه واسطه در بين است ، و محتاج است / * الف / 102 / به وصول هواى منفعل از ذى رايحه به خيشوم ، يا وصول اجزاء ذى رايحه به آن خيشوم كه آن بن دماغ است ، از جهت آن كه رايحه مدرك مىشود به ملاقات ، و اين هر دو نحو محتمل است .
و رفتهاند قومى به اين كه شمّ مىباشد به جدا شدن اجزا از ذى رايحه ، و منتقل مىشود با هواى متوسّط به حاسهء دماغ ، از جهت آن كه ماليدن و بخور نمودن كه با اجزاء ذى رايحه است باعث بر انگيختن رايحه و رسيدن آن به خيشوم مىشود .
و گفتهاند آخرون كه هواى متوسّط متكيّف مىشود به اين كيفيّت كه در ذى رايحه هست بدون تفرّع اجزاء آن ، و الّا بايست ناقص شود وزن آن بعد از استنشاق ، امّا اين معنى با انتقال عرض كه منع نمودهاند جمعى مشكل جمع مىشود ، و مصنّف - رحمه اللّه تعالى - كلامش را به نحوى ايراد نموده كه تنبيه بر تجويز امرين مىكند ، چون هر دو محتمل است . و شمّ به هر دو محصّل است .
هامش
( 1 ) . كشف المراد / 195 : المنفعل أو ذى